شکوفه ای درد

 

شکوفه ای درد

 

 امروز بمنظور رفتن در ساحه پل خشک دشت برچی سوار موتر بس شدم. در حالیکه در ساحه نزدیک میشدم موتر نیروهای پولیس با خشونت موترهارا در کنار جاده تنگ امر توقف میداد گویا اینکه مقامات عالی رتبه دولتی در غرب کابل، دشت برچی می آید و برنامه ای دارد. به تعقیب موتر پولیس تعداد موترهای دیگر از فاصله نسبتاً دور در حرکت بودند که در آنها جمعی عمدتاً هزاره ها عکسهای روح الله نیکپا، قهرمان ملی المپیک کشور را به نشانه استقبال و جشن حمل می کردند و شعار سر میدادند. ضمناً از مردم ایستاده در دو طرف جاده و عابرین میخواستند قهرمان المپیک را با شعار دادن و کف زدن همراهی کنند. چی عجب! در افغانستان قاعده بر اینست که پولیس و نیروهای امنیتی چی در مراسم شادی و چی در حوادث امنیتی و اضطراری برای توقف موترها و مردم در کنار جاده از خشونت و حتی لوله و کنداق تفنگ کار بگیرد. یکی از راکبین موتر بس که در آن من نیز سوار بودم از دیگری در مورد محل اصلی سکونت قهرمان ملی المپیک پرسید. راکبین موتر عمدتا از مناطق مختلف هزارستان بودند. در جواب این سوال یکی گفت: از غزنی است. دیگری فورا پرسید: از کدام ولسوالی غزنی؟ فرد اول گفت: بنظرم از جاغوری است (جواب دهنده بنظر میرسید که اهل عزنی و جاغوری باشد!) فرد دیگر کمی از فاصله دورتر با صدای بلندتر حاکی از غرور گفت: نی، نی بیه در! از ولسوالی بهسود، منطقه «قول خویش» است. از لحن سوال و رد و نفی جواباتی در مقابل آن، بخوبی دانسته میشد که راکبین موتر که مربوط به نقاط مختلف هزارستان بودند با چی هدفی در مورد سکونت روح الله نیکپا می پرسیدند. موضوع سمت گرایی که بدبختانه یک پدیده شکننده اجتماعی در جامعه هزاره عمدتا ً مربوط سالهای اخیر بعد از سقوط طالبان می باشد بخوبی در هدف اصلی سوال و جواب آنها محسوس بود. از آنجائیکه قبلاً در یکی از نوشته هایم این موضوع را ببحث گرفته بودم، راستش در هنگامیکه اینگونه سوالات و جوابات آنها تدریجا حالت دیگری بخود میگرفت متاثر شدم و با درد و رنج و صدای نسبتاً بلند گفتم: قوما! مهم نیست که روح الله نیکپا از کدام ولایت و ولسوالی می باشد. مهم اینست که از لحاظ اتنیکی به کدام قومی تعلق دارد و همینکه یک فرد هزاره است، افتخار بزرگی برای همه ای ما می باشد! برای یک لحظه سکوت معنی دار در بین جدل کنندگان و مابقی راکبین حاکم شد، موتر در ایستادگاه آخر رسید و همگی پیاده شدیم.

 بهرحال، روح الله نیکپا در حالیکه رأس و نیم تنش را از سقف موتر بیرون کشیده بود و دستش را به نشانه خرسندی و سپاسگذاری در مقابل استقبال تماشا چیان تکان میداد در امتداد دشت برچی در حرکت بود. هرجا که میرسید مردم در کنار کراچیهای دستی و فرقونهای شان  در دو طرف جاده با چشم و دهن باز عمدتا حاکی از تعجب اورا همراهی می کردند تا با کف زدن و شعار دادن. اینگونه خیره نگریستن آنها فکر می کنم خیلی معنی دار بود؛ مردمیکه در طول تاریخ از اثر بی عدالتیها، ظلم و ستم، حق کشیها و تبعیضات مزمن که از سوی رژیمهای گذشته و کنونی علیه آنها اعمال شده و در نتیجه عمدتا تمام همّ و غم شان پیدا کردن آب و نان جهت تداوم نیمه بند حیات می باشد به آسانی فرصت پرداختن به رشد و بارور سازی استعدادهای نهفته شان ندارند. آنها مجبورند بخش اعظم نیروهای جسمی، روحی و فکری شانرا صرف رهایی از چنگال بی رحم و بی امان نیازمندیهای اولیه بشیوه قوت لایموت کنند. در چنین حالتی وقتی آنها در کنار کراچیهای دستی شان با سیمای خسته و حاکی از رنج مداوم روزگار لحظه ای گذر پر زرق و برق روح الله نیکپا و یا شخص دیگری را تماشا می کنند طبعاً در قدم نخست متعجب می شوند و با چشمان حاکی از تعجب و ناباوری به او خیره می شوند. تعجب آنها از اینست که چگونه روح الله نیکپا توانسته مشکل آب و نان را حل کند و به ورزش و بارور سازی فکری و ذهنی رو آورد؟ حال که روح الله همانند مابقی هزاره ها برای قوت لایموت جان کنی نمی کند و از این لحاظ تا حدی آسوده خاطر است، چی کسی و با کدام منابع و عایداتی اورا در ورزش که بخشی از نیازمندیهای ثانویه می باشد یاری می رساند؟ اینها نمونه ای از سوالاتی توام با تعجب است که در آنروز در نگاههای خسته تماشا چیان غرب کابل بخوبی میتوانستی بخوانی.

 قبل از آنکه روح الله نیکپا از مقابل ما با موتر حاملش بگذرد ابتدا تصمیم گرفتم در یک گوشه ای ایستاده شده و از فاصله نسبتا دور این صحنه را تماشا کنم. اما در لحظات آخر هنگامیکه نزدیک میشد ناگهان در درونم احساس شدید هیجان نمودم، با قدمهای سریع خودرا در کنار جاده رساندم و با صدای توام با درد و هیجان شعار "زنده باد باچه آزره" را سر دادم. روح الله نیکپا در حقیقت شکوفه از یک دردی بود که در سیمای ظاهراً مسرور او و تماشا چیان در کنار کراچیهای دستی شان تبارز یافته بود. در این هنگام بغض شدید گلویم را فشرد و براستی نتوانستم جلو اشکهایم را بگیرم.

 آری! روح الله نیکپا شکوفه از یک دردی بود که علارغم مشکلات توانفرسای زندگی و متعلق بودن به یک خانواده عادی و فقیر که نه تنها توانست شایستگی راه یافتن به بازیهای جهانی در چین را پیدا کند، بلکه مدال آور پر افتخار و بی سابقه کشور نیز گردد. روح الله از لحاظ استعداد در جامعه هزاره یک فرد استثنایی نیست. بباور عموم، اگر غم آب و نان هزاره هارا بگذارد، هزاران روح الله و روح الله های دیگر در این طبقه محروم وجود دارد که هر کدام میتوانند به نوبه خود افتخارات بسی بزرگتر برای کشور و مردم خویش به ارمغان آورند. اما افسوس که فقر حاکم، غم آب و نان و ... مجالی برای بکارگیری و تبارز این استعدادها نمیدهد و در نتیجه ضایع می شوند.

 روح الله نیکپا با دست پر برگشت و در داخل با استقبال گسترده مردم و دولت قرار گرفت. حامد کرزی فوراً یک دربند حویلی را بعنوان جایزه برایش اختصاص داد و از مردم و مقامات دولتی خواست تا از روح الله نیکپا استقبال رسمی بعمل آرند. دو روز قبل قهرمان ملی المپیک و تعداد دیگر ورزشکاران را رسما در قصر سلامخانه دعوت نمود و مدال شاه امان الله و مقداری پول نقد را به ترتیب به روح الله و دیگر ورزشکاران کشور اعطا نمود. حقیقت أمر اینست که تشویق روح الله نیکپا و اعطاء مدال و غیره به وی بخشی از مبارزات انتخاباتی کرزی را تشکیل میدهد، نه واقعاً تشویق آنها. با توجه به اینکه کرزی بخوبی میداند که حمایتهای پنهان و آشکار دولتش از تجاوز وحشیانه کوچیهای طالب نما در مناطق هزارستان و تداوم بی عدالتیها بشیوه های مختلف در طول زمامداری کرزی علیه جامعه هزاره آنها را ناراحت و رنجیده ساخته، اکنون نا امیدانه در صدد کسب حمایت هزاره ها برای انتخاب مجدد شان در دوره انتخابات نچندان دور می باشد. به همین جهت کریم خلیلی را از طرف دولت در فرودگاه برای استقبال روح الله حین برگشت شان فرستاد تا از یکطرف خلیلی خودش فرصتی برای کسب محبوبیت در میان توده مردم بیابد و در صورت انتخاب مجدد کرزی موقعیتش را در کنار شان حفظ کند، و از طرف دیگر نوعی مبارزه انتخاباتی برای بادارش صورت گیرد. برهمگان معلوم است که خلیلی از روزیکه جیره خوار کرزی در کابینه اش گردید، نه تنها با هزاره ها که یگانه پایگاه قدرت و اقتدار شانرا تشکیل میدهند فاصله عامدانه گرفت، بلکه احساسات مردمی اش را کاملا از خود برید. بنا براین، حضور کریم خلیلی در فرودگاه جهت استقبال از روح الله نیکپا به هیچ وجه بر اساس تمایل شخصی شان نبوده، بلکه بدستور کرزی بمنظور اهداف فوق الذکر صورت گرفت.

 تا جائیکه بنده از نزدیک در جریانم، سرک چند کیلومتری بامیان- یکاولنگ قرار بود در اوایل سال جاری، یعنی فصل بهار، با حضور حامد کرزی افتتاح گردد. در جلسه ویژه که والی بامیان نیز حضور داشت حتی تاریخ نسبتاً دقیق سفر کرزی ببامیان از سوی والی اعلان گردید و بتمام ارگانهای دولتی و غیر دولتی وظایفی برای برگذاری مراسم استقبال از ایشان در طی همان جلسه سپرده شد. اما افتتاح سرک مذکور بلا دلیل لغو شد و دقیقا بعد از هجوم مسلحانه کوچیهای طالب نما در مناطق بهسود و آغاز عقب نشینی آنها بعد از چند ماه و تاراج تمام دار و ندار ساکنین آنجا، کرزی تحت امنیت شدید ببامیان آمد تا از طریق افتتاح سرک بامیان- یکاولنگ خشم و انزجار مردم هزاره را به نسبت حمایت دولتش از سرازیر ساختن وحشیانه گروه طالب نما بنحوی فرو نشاند و در ضمن اذهان عمومی را بنفعش در دوره انتخابات آتی تغییر دهد. علاوه بر این، طبق معمول کرزی بازهم وعده های دروغین و کاذب شانرا در حضور هزاره ها در آنجا با کمال بی شرمی و بی ننگی تکرار نمود تا همچنان دل هزاره هارا که مردم صادق و وفادار به کشور و میهن شان می باشند و از رئیس جمهور شان نیز انتظار صداقت را در گفتار و سیاستهای شان دارند، بدست آرد. اما کرزی اینبار نیز کور خوانده است! بی کفایتی در سیاستها و اداره شان از آغاز دوره موقت تا کنون اظهر المّن الشمس است. علاوتاً هزاره ها بطور ویژه از ایشان بنا بر دلایلی که بعضی آنها فوقاً ذکر گردید ناخشنود اند. امید است آنها کماکان سهم فعالانه رأی دهی در انتخابات آتی داشته باشند، در انتخاب شان دقیق باشند و فریب وعده های کرزی و کرزیهارا نخورند.

 

۱۲ سنبله ۱۳۸۷ 

 

بند قرغه

 

ساحه تفریحی بند قرغه

 

 

دیروز برای اولین مرتبه در بند قرغه که در نزدیکی شهر کابل موقعیت دارد، رفتم تا لحظه ای در دامن طبیعت پناه ببرم. مادامیکه در بامیان بودم راستش قدر و اهمیت طبیعت با صفای آنجارا درک نمی کردم. زیرا بخش عمده زندگی را در آنجا طبیعت تشکیل میدهد و هر لحظه ای زندگی توام با رنگ و بوی طبیعت می باشد. با وجودیکه از زندگی کردنم در شهر مزدحم و اعصاب خورد کننده کابل بیشتر از یکماه نمی گذرد، از این "شهر آرمانی" خسته شده ام و هرلحظه زندگی آرام و باصفای در بامیان را بیاد می آورم و همه روزه لحظه ای در خاطرات تلخ و شیرین آنجا فرو میروم.

 

بند قرغه حدود سی دقیقه با موتر از شهر کابل دور است. از آنجائیکه در شهر کابل وسایل و جاههای تفریحی یا اصلاً و جود ندارد و یا خیلی محدود است، همه روزه مخصوصا در روزهای جمعه و شنبه تعداد کثیر خانواده ها و افراد از شهر کابل و اطراف آن در این مکان تفریحی میروند تا چند ساعتی را در آنجا بدور از هرگونه رنج و محنت زندگی سپری کنند. قبل از ورود به این مکان، هر موتر باید بیست افغانی بعنوان تکت پرداخت نماید. تعداد زیاد درختان عمدتاً کاج و صنوبر در اطراف بند قرغه قرار دارد که در صورت سرسبز بودن و شدن به زیبائی و جاذبه آن می افزاید. در اطراف آن ساختمانهای فراوان و محلات تفریحی برای خانواده ها و افراد ساخته شده که تقریبا فضای آرام آنجارا برهم زده است. اکثر ساختمانها مهمانخانه (Guest House) می باشند که عمدتا برای بازدید کنندگان خارجی اختصاص داده شده اند. تقریباً حدود 150 کشتی کوچک در آب قرار دارد که از هر کشتی برای بیست دقیقه سیر در آب سیصد افغانی اخذ می گردد. بهمین ترتیب، نقاط زیاد در اطراف آب قرغه تحت اجاره اشخاصی می باشد که در آن هوتلهای سیار و مکانهای برای نشستن فامیلها موسوم به "تخت فامیلی" ساخته شده است. هر تخت بین صد تا دوصد افغانی حد اقل دومرتبه در روز از جانب بازدید کنندگان بکرایه گرفته می شود. 

 

وقتی بازدید کنندگان وارد ساحه اصلی قرغه می شوند توصیه های زیاد  شهرداری را بشکل لوحه که تاکید بر پاک نگهداشتن محیط و ساحه قرغه می کند در کنار جاده بچشم میخورد. ولی وقتی لازم می شود اشغال را در جاههای مناسب جابجا شود، اشغالدانی یا اصلا وجود ندارد و یا خیلی محدود بشکل سمبولیک در بعضی نقاط ساحه قرار داده شده اند. در مدت سه الی چهار ساعتیکه در آنجا بودم شخصاً هیچگونه اشغالدانی را ندیدم و اشغال در اطراف ساحه اصلی ریخته و پاشیده می باشد. این نشان میدهد که دولت کماکان در شعار دادن خیلی فعال است و برنامه های شعار دادن چندان هزینه بردار نیست. ولی مبلغیکه، بطور مثال، برای خریداری و تهیه سطلهای اشغال اختصاص داده می شود در جیب شخصی مقامات دولتی قرار می گیرد. شاید کسی هم نباشد که بدولت بگوید وقتی بازدید کنندگانرا به پاک نگهداشتن ساحه توصیه می کنید، چرا سطلهای اشغال تهیه نمی کنید تا آنها اشغال را در داخل سطلها بریزند. تعداد زیاد درختان در ساحه قرغه روبه خشک شدن است. هرکدام آن درختان که در فاصله خیلی نزدیک تا چهل متری آب قرار دارند بعد از آنکه کلان شده اند و اکنون زمان زیبائی و شکوفائی شان است رو به خشکیدن است. و این در حالی است که نمایندگی شهرداری و آمریت زراعت و جنگلات و سرسبزی هردو در آنجا بطور خاص برای حفاظت و مراقبت بند قرغه دفتر کاری دارند و ساحه قرغه آنقدر گسترده نیست که آنها نتوانند از آن مراقبت کنند. بنظر من برای شهرداری هیچ گونه مشکلی، مخصوصاً از لحاظ مالی و لوژستیکی، وجود ندارد که نتواند در طول چند ماه تابستان و خزان لا اقل بعد از هردو هفته یکبار درختان آن ساحه را آبیاری کند. اخیراً یکی از گذارشات رادیو BBC به وضعیت درختان و پارکهای داخل شهر کابل اختصاص داشت که در آن شهروندان کابل شکایت داشتند که شهرداری درختان و نهالهارا غرص نموده. ولی در نتیجه آب ندادن، اکثر آنها رو به خشک شدن می باشد. واکنش شهرداری این بود که مردم در حفاظت آنها سهم نمی گیرند و آبیاری و مراقبت مداوم آنها در توان شهرداری نیست. ممکن است این قضیه تا حدی واقعیت داشته باشد و شهرداری بطور مداوم نتواند آبرا ذریعه تانکرهای کلان از جاههای دور خریداری کند و در کنار درختان بالای چمندیها بریزد. ولی در بند قرغه این کار هزینه بردار نیست و اکثر درختان در نزدیکی آب قرار دارند که حتی از طریق پایپ برای بعضی آنها آب تامین شده می تواند. از جهتی، تعداد آنها در آنجا خیلی زیاد نیست که شهرداری و آمریت جنگلات وزارت زراعت نتوانند به آنها رسیدگی کنند. با توجه به این نکته، اکنون سوال اساسی اینست که حضور آمریت جنگلات و نمایندگی شهرداری در ساحه بند قرغه برای چیست؟ اگر مراقبت از درختان و ساحه تفریحی قرغه وظیفه این ارگانها نیست، پس چی چیز را وظیفه آنها تشکیل میدهد؟ اگر شهرداری برای درختانیکه در نزدیکی آب قرغه قرار دارند نتواند آب تامین کند، درختان و پارکهای را که در مناطق دور دست و در داخل شهر کابل موقعیت دارند چگونه آب رسانی می تواند؟ چنین بنظر میرسد که شهرداری در بهار سال تعدادی نهال در ساحه قرغه بخاطر تبلیغات شان غرص می کند، و تا آخر سال همه نهالها بعلت بی آبی و بی توجهی خشک می شوند.

 

در اطراف ساحه تفریحی قرغه تعداد زیاد ساختمانها احداث شده که گفته می شود از جانب دولت به اشخاص سرمایدار اجاره داده شده است. از این ساختمانها اکثرا بعنوان مهمانخانه  برای بازدید کنندگان عمدتا خارجی استفاده می گردد. چرا شهرداری و دولت پول اجاره اینهارا برای بهبودی و فراهم ساختن امکانات بیشتر در ساحه تفریحی بمصرف نمی رساند؟ بند قرغه واقعاً از وضعیت مناسب برخوردار نیست. در این مکان تفریحی حتی تشناب برای رفع حاجت وجود ندارد و سیاحان و بازدید کنندگان مجبورند بین درختان و جنگلاترا استفاده کنند!

 

حین رسیدن به دروازه ساحه قرغه از هر موتر بیست افغانی اخذ می کنند، بدون اینکه در عوض تکت داده شود. چرا در کابل که پایتخت کشور است در بدل اخاذیها تکت نمیدهند، در حالیکه وقتی سیاحان و بازدید کنندگان در بند امیر و مکانهای دیگر تفریحی و توریستی میروند در بدل پول اخذ شده تکت در یافت می کنند؟ آیا شهرداری آنقدر از لحاظ مالی ناتوان است که حتی فارم تکت چاپ نمی تواند؟ وقتی در بدل پول تادیه شده تکت داده نمی شود، کاملا مشهود است که پولهای جمع آوری شده از دروازه، در جیبهای شخصی قرار میگیرند. من شخصا یقین دارم که اگر شهرداری صرفا پولهای را که در دروازه بعنوان تکت جمع آوری می شود، برای بهبودی این مکان تفریحی بمصرف برساند کافی می باشد.    

 

قبل از آنکه در بند قرغه بروم چگونگی وضعیت آنرا با در نظرداشت و ضعیت کابل پیش بینی می کردم. پیش بینی ام دقیقا همان چیزی بود که عیناً در آنجا دیدم. اکثر شهروندان کابل در برابر وضعیت درهم و برهم این شهر و بی توجهی مقامات نا امید اند و از شدت نا امیدی و خشم گاهی شهر کابل و افغانستان را "شهر بی مالک" می نامند. بباور من این وجه تسمیه کاملا بجا است. می گویند دادستان کل با چند نفر مصاحبه کرد و در مصاحبه شان از هرکدام اشخاص می پرسید: اگر رئیس جمهور شوید، چی کارهای را انجام خواهید داد؟

 

یکی گفت اگر بعنوان رئیس جمهور انتخاب شوم، اول جیب خودرا پر می کنم.

دیگری گفت، آپارتمان چند طبقه ای در شهر دوبی برای خود بنا می کنم.

شخص سوم گفت، در کشورهای خارجی برای خود سرمایه گذاری هنگفت می کنم.

بالاخره شخص آخر گفت، اگر بعنوان رئیس جمهور انتخاب شوم برای کشور و ملت خود خدمت می کنم. دادستان کل گفت: این شخص (فرد آخر در مصاحبه) دیوانه است؛ اورا گرفتار کرده و در زندان اندازید! امروز وضعیت در کشور ما طوری است که هرکس با استفاده از مقام و سمت خود، به چپاول و غارت آن می پردازد و عاقل نیز شخصی است که جیبهای خودرا پر کند. اشخاصیکه برای خدمت به کشور و مردم کمر همت می بندند، طبق قاعده این کشور دیوانه اند و در اخیر تک و تنها می مانند.  

 

 

 کابل

7 اسد 1387

خدا حافظ بامیان و دایکندی!

 

امروز آخرین روزی است که در بامیان می گذرانم. چهار سال قبل شغلم را در کابل ترک نموده و بتاریخ ۸ ثور ۱۳۸۵ در بامیان به کار جدیدم شروع کردم. در طول چهار سال در تمام ولسوالیهای این ولایت تاریخی سفرهای   داشتم و علاوه براین‌ توانستم چندین مرتبه از  ولایت محروم و فراموش شده دایکندی هرچند بطور گذرا و سطحی دیدن نمایم. در فرصتهای مناسب تمام چشمدیدها و خاطراتم را خواهم نوشت.

اکنون دوباره به کابل برمی گردم به امید اینکه بتوانم درسهایم را در آنجا ادامه دهم تا از این طریق بهتر و موثر تر بتوانم به کشور و مردم ستمدیده و محروم خویش خدمت نمایم. از خداوند سپاسگذارم که  دوباره بمن توفیق ادامه تحصیل را عطا نموده است.   

 

۶ سرطان ۱۳۸۷

بامیان باستان

برگه ئی از خاطرات

 

 

سلام!

 

میدانی، وقتی از طریق تماس تلفنی آگاه شدم که روز جمعه مراسم عروسی تان است لحظه ای از شدت شوک نفسم بند آمد. بعد از آنکه صحبتهای تلفنی تمام شد، بطور غیر اراده در خاطرات گذشته ما پرواز نمودم و لحظه ای خودرا در عمق آنها احساس نمودم؛ وقتی خیلی کوچک بودی تورا در شیارهائیکه در جنب خانه تان واقع بود می بردم و اذیتت می کردم. در عین حالیکه گریه می کردی مرا با کلوخ و سنگ میزدی. چندین سال گذشت و روزی در پاکستان شنیدم که نامزد شدی. بعد از چندین سال وقتی در "سیاسنگ" به خانه ات آمدم خیلی بزرگ شده بودی ووقتی از دروازه با پیاله و چاینک چای در دست وارد شدی اصلا باورم نشد تو همان کسی هستی که چند سال قبلش خیلی کوچک بودی و حتی راه رفتن را بخوبی بلد نبودی.

 

از آن زمان ببعد تقریباً سال یکبار در سیاسنگ بدیدنت می آمدم و با دیدن تان خوشحال می شدم و خاطرات کودکی در ذهن هردوی ما تداعی می گردید. شرین زبانی و برخورد شایسته ات روحاً مرا بتو وابسته می ساخت و دلداده ات می شدم. ولی حقیقتاً عاشقت نمیشدم و تفاوتهای زیادی بین ما، قطع نظر از نامزدی تان و نارضایتی ات از این نامزدی، وجود داشت. گاهی آنقدر با لهجه عاطفی با من صحبت می کردی که مرا شدیداً متاثر می ساختی و دلباخته ات می شدم.

 

یادت است هر وقت در سیاسنگ می آمدم می گفتی خوشحال می شوی؟ یادت است بارها از نامزدی ات شکایت می کردی و من آنچه را که در ذهنم میرسید بعنوان پشنهاد ورهنمود برایت می گفتم تا با موضوع نامزدی ات کمتر مشکل احساس کنی؟ یادت است می گفتی وقتی نامزد شدی آنقدر خورد بودی که چیزی  از نامزدی نمیدانستی و بعد از آنکه ساعت نامزدی را در دستت بسته نمودند با خوشحالی در نزد برادر بزرگت رفتی و آنرا به او نشان دادی؟ وقتی این جریانات را بعداً برایم درد دل می کردی خیلی برایت احساس دلسوزی می کردم و در ضمن بالای پدرت بدلیل ظلم و ستمش در حق تان خشم میگرفتم. میدانستم که با آمدنم در سیاسنگ در خانه تان خوشحال میشدی. ولی من هربار با آمدنم در آنجا جگر خون میشدم و عقده ام می گرفت. مامایم بتو، یگانه دخترش، و خانواده اش خیلی ظلم می کرد و از شما میخواست که علاوه کارهای منزل به کارهای شاقه بیرون منزل از هر نوع آن با او کمک کنید. شما آنقدر در داخل و خارج از منزل کار می کردید که واقعاً در توان هرکسی نیست و نبود. با وجودیکه مداوم کار می کردید و لحظه ای آرام نبودید پدرت همیشه انتقادی بود و با چهره عبوس با شما و خانواده اش رفتار می نمود. راستی پدرت خیلی ظالم بود و بی مهریهای فراوان نسبت به شما و خانواده اش مرتکب می شد. بیشتر از سیزده سال قبل زمانیکه من برای سه هفته در آنجا بودم چنان با بد اخلاقی و زشت خوئی با همه رفتار می نمود که مرا به وحشت می انداخت. با مادرت خیلی زشت رفتار می نمود. نه تنها با مادرت، بلکه با تمام اعضای خانه بشمول مادرش خیلی زشت و حیوان صفت برخورد می نمود.

 

فراموش نمی کنم قضیه درد ناکی را که حکایت از ظلم پدرت می کند، برایم بیان نمودی و سخت متاثر شدم. دو سال قبل وقتی در سیاسنگ آمدم کمی مریض بودی و علی رغم مریض بودن به کارهای داخل و خارج از منزل می پرداختی. برایم توضیح دادی که روزی آنقدر مریض بودی که از بستر بیماری برخاسته نمی توانستی. مادرت در حالیکه در مقابل حجم کار کاملا توانش را از دست داده بود با چشمان نیمه اشک آلود از تو خواست که از بستر بیماری ات برخیزی و بهرنحوی ممکن اورا در کارها یاری رسانی، و تو آنقدر مریض بودی که حتی راه رفتن برایت مشکل بود و از شدت مریضی نزدیک بود برزمین بیفتی. با اینحال، تو رفتی تا مادرت را کمک کنی و از این طریق او و خودت را از قرار گرفتن در معرض سیل انتقادات و قالمقالهای پدرت نجات دادی.  

 

سال قبل در ایام تابستان در جاغوری آمدم و تصمیم داشتم بدیدار شما و بقیه دوستان بپردازم. اما ناگهان کار عاجل پیش آمد و تعطیلاتم را نا تمام گذاشته بکابل برگشتم. اوایل امسال در جریان غیبتت از خانه پدرت در سیاسنگ دیدن نمودم و نبودنت را سخت احساس نمودم. وقتی از قریه "خوشجی" در سمت سیاسنگ در حرکت شدم و در کوتل بین دوقریه نامبرده رسیدم لحظه ئی بر روی صخره ای نشستم و تمام اشجار، زمینهای زراعتی و اطراف منزل پدرتانرا با حالت افسرده تماشا نمودم. قبل از دق الباب کردن منزل، لحظه ای در اطراف حویلی به قدم زدن در جاههای پرداختم که معمولا تورا حین کار کردن و رفت و آمد میدیدم و چند قطعه عکسی از آن مکانها گرفتم که هنوزم در کامره عکاسی ام موجود است. هروقت فرصت می یابم دوربین عکاسی ام را روشن می کنم و سیمایت در ذهنم بتصویر کشیده می شود.

 

چندین ماه می شود که با رفتنت از سیاسنگ، سیمای دیگری به آن داده ای. ولی هربار وقتی در آنجا میروم هنوز تصویر ذهنی ات را در لابلای منزل پدرت و اطراف آن می بینم. گرچه تو از آنجا کوچ کرده ای و دیگر آنجا نیستی، ولی من کماکان بیاد خاطرات «بودنت» در آنجا میروم و دیدن آنهمه درختان، کشتزارها و سنگهای اطراف آن خانه تصویرت را هنوزم در ذهنم تازه می کند.

 

تو نیستی آنجا،

ولی هنوز سیاسنگ برایم آئینه توست.

 

تو دیگر رفته ای از آنجا،

ولی ذره ذره خاک سیاسنگ رنگ دیگری بخود گرفته است.

 

با رفتنت از آنجا،

تمام سبزه زارها و درختان سیاسنگ بی روح و ملال آور شده اند.

 

 

۳۰ جوزاه ۱۳۸۷

شکوفه ای اندوه

 

 

دوستان گرامی سلام!

 

در این روزها و هفته ها مصروفم. در ضمن کم و بیش در یک حالت نسبتاً غیر عادی  روحی و روانی بسر می برم که در نتیجه شرایط لازم برای صفحه ای سیاه کردن را از من گرفته است. از دوستانیکه با حضور سبز خویش از این خانه سر می زنند اظهار تشکری می گردد و من متاسفم که برای مدتی از آنها با مطالب جدید پذیرائی نمیتوانم.

 

از خواندن اشعار خانم فروغ فرخزاد خیلی لذت می برم، و در فرصتهای مناسب همیشه مجموعه اشعارش را مطالعه می کنم. یکی از اشعارش را که تحت عنوان شکوفۀ اندوه سروده ذیلاً باهم میخوانیم:

  

شادم که در شرار تو می سوزم

شادم که در خیال تو می گریم

شادم که بعد وصل تو باز اینسان

در عشق بی زوال تو می گریم

 

پنداشتی که چون ز تو بگسستم

دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چی گویمت که جز این آتش

برجان من شرارۀ دیگر نیست

 

شبها چو در کنارۀ نخلستانها

کارون ز رنج خود بخروش آید

فریادهای حسرت من گوئی

از موجهای خسته بگوش آید

 

شب لحظه ای به ساحل او بنشین

تا رنج آشکار مرا بینی

شب لحظه ای به سایه ای خود بنگر

تا روح بیقرار مرا بینی

 

من با لبان سرد نسیم صبح

سرمی کنم ترانه برای تو

من آن ستاره ای که درخشانم

هرشب در آسمان سرای تو

 

غم نیست گر کشیده حصاری سخت

بین من و تو پیکر صحراها

من آن کبوترم که به تنهائی

پر می کشم به پهنۀ دریاها

 

شادم که همچو شاخۀ خشکی باز

درشعله های قهر تو می سوزم

گوئی هنوز آن تن تبدارم

کز آفتاب شهر تو می سوزم

 

در دل چگونه یاد تو می میرد

یاد تو یاد عشق نخستین است

یاد تو آن خزان دل انگیزیست

کاو را هزار جلوۀ رنگین است

 

بگذار زاهدان سیه دامن

رسوای کوی و انجمنم خوانند

نام مرا به ننگ بیالایند

اینان که آفریدۀ شیطانند

 

اما من آن شکوفۀ اندوهم

کز شاخه های یاد تو می رویم

شبها تورا به گوشۀ تنهائی

در یاد آشنای تو می جویم

 

۵ ثور ۱۳۸۷

از هزاره ستیزی تا عقده گشائی

 

 

از هزاره ستیزی تا عقده گشائی

 

 مکثی بر نوشته های "عارف ذره بین"

 

قسمت اول:

 

در این اواخر شخصی بنام عارف ذره بین در نوشته های پراکنده و آشفته شان به جابجائی هزاره ها در ولایت هرات پرداخته و تلاش ورزیده ضمن ذهنیت دادن مردم، اذهان آنهارا آلوده ساخته و عقده های دیرینه روحی و روانی شانرا خالی نماید. این شخص گرچه در نوشته های شان مکرراً تصریح نموده که موضع ضد هزاره گی ندارد و اتهامات شان شامل تمام هزاره ها نمی شود. ولی اگر کسی نوشته های عارف ذره بین را ولو بطور گذرا مطالعه نماید بخوبی متوجه می شود این شخص علیه هزاره ها خصومت ورزی عیان داشته و چنان عقده ای و متعصب است که آدم تصور می کند ممکن است هر لحظه این روشنفکر و خیر اندیش (!) از شدت عقده و تعصب منفجر گردد.

 

در اولین نوشته عارف ذره بین متوجه شدم که این شخص از قوم تاجیک است و برادران تاجیک ما عادت دارند که در برخوردهای سیاسی و اجتماعی شان خصوصا علیه هزاره ها از شیوه ها و تاکتیکهای معروف "بگیر که نگیرد" و "منافقت آمیز" استفاده نمایند. آقای عارف ذره بین و همفکرانش نیز در نوشته های شان بیشتر از رویش "بگیر که نگیرد" استفاده نموده است. یعنی تمام آنچه را که ایشان در نوشته هایش علیه هزاره ها ادعا نموده است در حقیقت در گذشته توسط خود برادران تاجیک ما طرح شده بود که تا حدی در اجرای این دسیسه ها و پلانها موفق بوده اند. حال برای اینکه فردا تاریخ و وجدان انسانی و ملی آنهارا خائین و معامله گر معرفی نکنند و خیانتهای شانرا افشا نکنند، آنها بی شرمانه و بشکل منافقت آمیز دیگرانرا متهم به خیانت و معامله گری می کنند و این درست همان رویش "بگیر که نگیرد" است که آنها همواره عادتاً و بطور شیطنت آمیز  و هوشیارانه علیه ما و اقوام دیگر بکار میگیرند. آقای ذره بین در نوشته های شان اتهامات متعددی علیه هزاره ها وارد نموده است. اینک تکی تکی آنهارا ببحث میگیرم و در هرکدام آنها شیوه "بگیر که نگیرد" را که این شخص در اتهامات شان بکار گرفته ثابت و روشن می سازم.

 

آقای عارف ذره بین در نوشته های شان ادعا نموده است هزاره ها با جابجائی شان در هرات زمینه نفوذ ایرانیهارا در کشور فراهم می نمایند. ایشان علاوه می کند: جابجائی هزاره ها پلان درازمدت ایرانیهارا برای ساختن کوریدور از مرزهای شان تا بهزارجات و تسلط آنهارا بر مناطق غربی و مرکزی عملی می سازد. به گفته ایشان این جابجائی ها همچنین بمنظور ایجاد تفرقه های قومی و مذهبی می باشد تا بدانوسیله دشمنان وحدت و آرامی مردم ما بتوانند هرات را بعراق دیگر تبدیل نمایند. این یک واقعیت است که ایران بعنوان یکی از کشورهای همسایه همواره در صدد تامین منافع قانونی و غیر قانونی خویش در کشور ما می باشد. منافع قانونی کشورها در قانون اساسی شان تصریح شده است و هر کشور حق دارد منافع قانونی شانرا در خارج از مرزهای شان جستجو نماید. ولی منافع غیر قانونی یک کشور را گروهها و اتنیکهای تامین می نمایند که برای استفاده ابزاری و "سواری دادن"  مستعد می باشند. کشور ایران در دوران جنگهای داخلی افغانستان مداخلات فراوانی داشت و در این میان بیشتر ربانی و مسعود جیره خوار و آله دست ایران بودند تا احزاب مربوط به هزاره ها. بطور مثال در دوران جنگهای داخلی، کمکهای اصلی کشور ایران به شورای نظار میرسید و سهم هزاره ها عمدتا توزیع عکسهای آیت الله خمینی و خامنه ای بود. بدین ترتیب، این تاجیکها بودند که همواره تسلط و منافع قانونی و غیر قانونی شانرا در کشور ما تامین می نمودند نه هزاره ها. باید گفت سیاست خارجی ایران همواره بر مبنای گرایشها و مشابهتهای نژادی رقم میخورد و رنگ و بوی اسلامی دادن به سیاستهای شان جنبه فربیندگی دارد. برادران تاجیک ما که خودرا از نژاد آریائی میدانند همواره مورد حمایت و توجه ایران و ایرانیها بوده اند و این روند مرموزانه و مخفیانه کماکان ادامه خواهد یافت. این حمایت را حتی در برخورد و رفتارهای ایرانیها در مقابل مهاجرین افغانی میتوان مشاهده نمود. یک مهاجر افغانی از قوم تاجیک در ایران مهاجر محسوب نمی شود و تقریباً همه ای خلافکاریها و تخلفات شان تحت پیگرد قرار نمی گیرد. اما مهاجر افغانی از قوم هزاره در ایران بشدت مهاجر است و در موارد زیاد در برابر خلافکاریهای مرتکب نشده اش مجازات  می شود و در بد ترین شرایط اخراج می گردد. در دورانیکه  مسعود و همقطارانش وحشیانه در جهت انحصار طلبی و تفرقه افگنی در کشور تلاش می ورزیدند و خون هزاران نفر هزاره و غیر هزاره بی دفاع را همانند یزید و یزیدیان بر زمین میریختند و از شدت جنون کشور را به پرتگاه سقوط کشانده بودند و در نتیجه زمینه ظهور و سرازیر شدن گروه طالبان را فراهم ساختند، هزاره ها مجبور بودند از کشور همسایه خویش طلب همکاری نمایند تا پناهگاهی برای آنها باشد. در چنین شرایطی هر قوم و ملیتی از نزدیک ترین کشور همسانه شان طالب حمایت و مساعدت جهت حفظ حیات شان می گردد و هزاره ها نیز صرفا بر مبنای همین قاعده با یک دید معصومانه و بی آلایش بسوی کشور ایران می نگریستند.

 

بنظر من آقای عارف ذره بین و همقطاران شان فراموش نموده اند که در دوران حاکمیت اسماعیل خان در ولایت هرات، این امیر شمالمغریب که یکی از اعضاء جمعیت اسلامی ربانی می باشد، تامین کننده اصلی نفوذ رو به گسترش کشور ایران در ساحات شمالمغریب کشور بود. در دوران عمارت این جنگ سالار کمکهای بی دریغ و بی شائبه از باداران شان در بدل گسترش دادن تسلط شان بطور آشکارا و پنهان در کشور در یافت می نمود و در عین حال هزاره ستیزی و تصفیه قومی را بشدت در هرات پیشه خود ساخته بود. اسماعیل خان بکمک ایرانیها بمنظور ایجاد اغتشاش و تضعیف دولت مرکزی چنان مقتدر شده بود که حتی دولت مرکزی به آسانی قادر به عزل آن نبود. اما این شخص می بایستی به هر نحوی از حوزه شمالغرب کشور برطرف میشد تا از این طریق به نفوذ روبه گسترش کشور ایران و جریانات هزاره ستیزی و قوم ستیزی خاتمه داده میشد. حامد کرزی دقیقا متوجه سبوتاژ و بی ثباتیهائیکه اسماعیل خان جنگ سالار و گروههای ایرانی علیه دولت در نظر داشتند، شده بود و در یک اقدامی توانست این مهره کلیدی مورد حمایت را در کابل سرگرم سازد. برکناری اسماعیل خان از هرات ضربه بزرگی بود برای کشور ایران که از طریق آن نفوذ و تسلط خود را در کشور افغانستان مستحکم و گسترش میداد و جمعیت اسلامی ربانی که همواره در جهت اغتشاش و به آشوب کشی کشور از طرف ایرانیها تمویل میشد. انتصاب اسماعیل خان در وزارت انرژی و آب کاملا مصلحتی می باشد و همه میدانند که این شخص و ضرار احمد مقبل بی کفایت ترین افرادی در کابینه دولت کنونی می باشند. ولی کرزی بنحوی مجبور است این شخص را با ابقاء شان در وزارت نامبرده سرگرم نگهدارد تا از این طریق دست شان را از ایجاد یاغی گری و آشوب در کشور کوتا کند.

 

با از دست دادن اسماعیل خان در هرات، برادران تاجیک و جمعیت اسلامی ربانی راههای دیگری  را برای کوریدور باز نمودن تسلط ایرانیها در خاک ما جستجو نمودند و این بار تحت نام "جبهه متحد ملی" به دسیسه بازی در داخل کشور علیه دولت مرکزی شروع نمودند. این گروه و جماعت که اکثریت قاطع آنهارا از قوم تاجیک تشکیل میدهد و احدی از هزاره ها در آن حضور ندارد، بکمک همه جانبه ایرانیها بوجود آمده اند و تلاش می ورزند طرحهای خائنانه و ناپاک کشور نامبرده را در داخل کشور ما بمرحله اجرا برسانند. از طرفی، عطا محمد نور در شمال کشور می کوشد با تصفیه قومی و غضب زمینهای هزاره ها و ازبکها دست به معامله گریهای خائنانه با کشور تاجکستان بزند. امروز این شخص جنگ سالار هزاره ها و ازبکهارا که ساکنین اصلی این ولایت می باشند تحت فشار قرار داده است تا مزار شریف را ترک کنند و تاجیک ها که میتوانند به آسانی نفوذ کشور تاجکستان را در داخل خاک افغانستان تامین نمایند جابجا شوند. عطا محمد نور با این اعمال شئونیستی و طرحهای خائنانه و ننگین شان تبدیل به یک نگرانی برای حکومت مرکزی و ملت افغانستان گردیده است.

 

همانطوریکه فوقا بیان گردید، سیاستها و برخوردهای کشور ایران همواره نژادپرستانه بوده است و در تمام جریانات و رویکردهای گذشته و کنونی کشور برادران تاجیک یگانه وسیله و شبکه اجرا کننده طرحهای ایرانیها بوده اند. با توجه به این نکته، نه هزاره ها به وابستگی شان به کشور ایران علاقه مند می باشند و نه کشور ایران قادر است از آنها استفاده های ابزاری در جهت تطبیق طرحهای شان نماید. در اینجا بخوبی می بینیم آقای عارف ذره بین و همقطارانش در نوشته های شان از شیوه "بگیر که نگیرد"  و "کور خود و بینای دیگران" که در ادبیات و برخوردهای سیاسی آنها بمنزله یک اصل می باشد استفاده نموده است.

 

۱۵ دلو ۱۳۸۶

محرم

 

ایام محرم و عزاداری را برای همه ای مسلمانان

 تسلیت می گویم.

 

از همه ای بازدید کنندگان و خوانندگان ویبلاگ  "تولدی دیگر" بخاطر شریک ساختن نظریات و انتقادات سازنده شان اظهار سپاسگذاری میشود. متاسفانه این ویبلاگ، بعلت بعضی مصروفیتها، بیشتر از دو ماه قبل به اینطرف آپدیت نشده است. در اولین فرصت از همه ای بازدید کنندگان با مطالب جدید پذیرائی می گردد.

  

۲۶ جدی ۱۳۸۶

 

بیکاری

 

بیکاری؛ معضل بزرگ جامعه افغانی

 

 

در یکی از چهار راهیهای کابل که با دوستم وعده ملاقات گذاشته بودم رفتم. بمجردیکه در چهار راهی رسیدم تعداد زیاد افراد که برای کار و مزدوری در آنجا منتظر بودند دورم جمع شدند و هرکدام از من می پرسیدند: آیا کارگر میخواهید؟ آیا به کارگر ضرورت دارید؟ وقتی پاسخم در مقابل ای سوالات منفی بود نا امیدی در چهره های چروکیده و حاکی از فقر مفرط آنها بخوبی نمایان میشد. در همان چهار راهی حدود هشتاد نفر در انتظار کار بودند و اکثر قاطع آنها از صبح تا غروب آفتاب در آنجا می ایستند و بالاخره با دست خالی بخانه خویش بر می گردند. آنها هرکدام دارای فرزند و فامیل می باشند. با توجه به اینکه هنوز برف نباریده و بعضی کارهای ساختمانی و غیر ساختمانی هنوز کم و بیش در بعضی نقاط کشور ادامه دارد و در فصل طولانی زمستان هشتاد فیصد کارها تعطیل می شوند، آنها وقتی در این وقت و زمان سال بیکار می مانند در فصل سرد زمستان چگونه روزگار شانرا بگذرانند؟

 

حضرت امام علی علیه السلام می فرماید: شکم گرسنه ایمان ندارد. یعنی انسان بخاطر پرکردن شکم گرسنه اش گاهی مجبور به انجام و ارتکاب هرگونه عمل می شود و این قضیه عملاً ثابت شده است. برای رهائی یافتن از کابوس وحشتناگ فقر زمینه ارتکاب هرگونه عمل از دوزدی و راهزنی شروع تا قتل و حمله انتحاری متصوراست. تاثیرات مخرب روحی و روانی که سالیان جنگ و ویرانی بجا گذاشته دست بدست فقر میدهد و زمینه هرگونه جرم و نا امنی را فراهم می سازد. اگر یک بار از زندانها سرزده شود و از عوامل خلافکاری زندانیها پرسیده شود بیشتر از هفتاد فیصد آنها به فقر و تنگدستی اشاره می کنند که آنهارا به ارتکاب جرم و خلافکاری مجبور نموده است.

 

جامعه افغانی دارای بیشترین میزان نیروی تازه کاری می باشد. اما گستردگی بیکاری در کشور ادامه زندگی را با مشکلات و چالیشهای فراوان مواجه ساخته است. افغانهای مهاجر با مهارتهای خاص که در اختیار دارند کشورهای همسایه و بعضاً خارجی را آباد نمودند وبه شاقه ترین کارها پرداختند. کشور ایرانرا، من باب مثال، در نظر بگیریم؛ افغانها در دوران اقامت شان در این کشور از کشاورزی و نگهبانی تا بنائی همه کارهای شاقه فزیکی و بعضا فکری را انجام میدادند و کدام فرد ایرانی به اندازه یک افغانی توان این همه کارهای شاقه را دارد؟ من فکر می کنم اگر زمینه اشتغال یابی در کشور فراهم گردد و دولت به نیروی کاری شهروندان این خاک و سرزمین اهمیتی قایل شود یقیناً افغانها دیگر مجبور نخواهند بود که بکشورهای همسایه و حتی خارجی مهاجرت کنند و آنهائیکه در خارج از کشور با خانواده و یا بدون خانواده بسر می برند نیز بکشور عودت خواهند نمود. یکی از علتهای مهم که مهاجرین افغانی کمتر علاقه مندی به برگشت به کشورشان نشان میدهند مسئله بیکاری می باشد. افغانها همانطوریکه در گذشته و حال کشورهای دیگر را با نیروی ارزان کاری شان آباد نمودند کشور خویش را نیز علاقه دارند که بمراتب بهتر آباد سازند. ولی وقتی بیکاری گسترده در کشور وجود داشته باشد نه مهاجرین علاقه به برگشتن نشان میدهند و نه کشور از نیروی کاری آنها بهره مند خواهد شد.

 

شش سال از عمر دولت کرزی گذشت و ملیونها دالر در کشور سرازیر شد. ولی در زمینه اشتغال زائی و فقر زدائی کاری صورت نگرفت. فساد اداری در کشور به اوج خود رسیده است و قانون و قانونمندی در اکثر ادارات محلی و مرکزی وجود ندارد. روند شفاف مصرف ملیونها دالر و کمکهای جامعه جهانی با سوالات و ابهامات جدی مواجه است و اکثرا مردم بر این عقیده اند که بخش عظیم این کمکها با سرازیر شدن در افغانستان بدون حساب دهی و به شیوه غیر شفاف و سوال بر انگیز نا پدید شد. بناءً نه زمینه اشتغال و نه دولت مقتدر و متعهد وجود دارد و فقدان دولت با کفایت در کشور بر نا امیدی و بد بینی افزوده است.

 

گرچه انکشافات اقتصادی و رشد همه جانبه زندگی بستگی به امنیت در کشور دارد و نا امنیها زمینه های ایجاد اشتغال را با مشکلات مواجه ساخته است. دولت ممکن است چنین استدلال کند نا امنیها و شوریشهای مداوم مانع ایجاد زمینه های اشتغال زائی در کشور می شوند. ولی این استدلال در مناطقیکه از امنیت کامل برخوردارند و هیچ گونه مشکلی برای دولت و سازمانهای داخلی و خارجی ایجاد نمیشود جنبه های منطقی ندارد. ولایاتی همچون بامیان، دایکندی، بدخشان، تخار و سمنگان دارای امنیت برجسته می باشند و دولت می توانست بعضی برنامه های اشتغال زائی را ایجاد نماید. اما این ولایات، بویژه ولایات مرکزی، در محرومیت از توجه دولت مرکزی و جامعه جهانی باقی مانده اند. بیشتر از هفتاد فیصد پروژه ها و فعالیتهای انکشافی در مناطقی متمرکز می باشند که عملا جنگ و نا امنی در آنها جریان دارد.

 

در هر وقت از روز تمام چهار راهیها تقریباً مملو از افرادی اند که با بیل و کلنگ خویش در جستجوی کار برآمده اند و منتظرند تا کسانیکه کارهای ساختمانی و غیر ساختمانی دارند و به کارگر ضرورت دارند آنهارا برای مزدوری و کار ببرند. آنها هرکدام همه روزه از خانه به امید کارگری و کاریابی بیرون می شوند. اگر یک روز کار می یابند دو تا سه و حتی تا یک هفته دیگر بیکار می مانند و بیکاری را در چهار راهیها در جستجوی کار یابی می گذرانند. واقعاً هرکس این حوصله را ندارد که در چهار راهیها هر روز بیاید و نیز این درد و رنج را هر کس تحمل نمی تواند که از صبح تا غروب آفتاب در چهار راهیها بماند و بالاخره با دست خالی به خانه برگردد. پول در دسترس نیست تا مصرف قوت لا یموت شود، خانواده مجبور است نان خشک بخورد و گاهی همین نان خشک هم به آسانی یافت نمی شود! این وضعیت تبدیل به یک رنج و عقده می شود و نان آور خانواده تحت فشار عقده و رنج مجبور به انجام اعمال از قبیل سرقت و حتی قتل میشود.

 

امروز شکاف و فاصله بین اقلیت سرمایدار و اکثریت فقیر در کشور شدیداً افزایش یافته است. مخالفین دولت گسترده شده اند و تمام آنهائیکه در مقابل دولت می جنگند طالب و القایده نیستند. همچنین تمام افراد و گروههائیکه نا امنی و خلافکاری را در کشور مرتکب می شوند در صفوف واقعی طالبان قرار ندارند و شاید حتی کوچکترین رابطه ای با گروههای آنها نداشته باشد. سخن آخر اینکه دولت باید معضل بزرگ بیکاری در کشور را جدی بگیرد و تهدیدات این معضل کمتر از تهدیدات طالبان و القایده نیست.

   

۱۷ عقرب ۱۳۸۶

مصطفی کاظمی

 

سید مصطفی کاظمی کشته شد و با کشته شدن شان مردم

 

 

در جامعه هزاره و شیعه

 

 

عده ای غمگین اند و عده ای

 

 

شاد و خندان. عده دیگر از غیر هزاره و شیعه

 

 

با دیدن

 

 

این صحنه

 

 

بر هردوی این گروه می خندد!

 

 

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

 

۱۶ عقرب ۱۳۸۶

پائیز

 

 

 پائیز

 

 

اکنون فصل پائیز است و هوا رو به سردی می گراید. سبزی برگ درختان نا پدید شده است و رنگ زرد و طلائی جای آنرا گرفته است. سبزه زارها که تا همین اواخر  در دامن کوهها و تپه ها دیده میشد نیز نا پدید شده اند. اینگار همه جا تبدیل به کویر شده است و آدم خیلی احساس غربت و دلتنگی می کند. کاش برگهای طلائی رنگ درختان مدت طولانی تر در شاخه های درختان می ماندند و در وزیدن بادهای پائیزی می رقصیدند. کاش سبزه زارهای روی زمین با رنگ پائیزی شان کمی بیشتر می ماندند و یکبار نا پدید نمی شدند. کاش شدت سردی هوا آبها را یخبندان نسازد و کاش همه جا را برف سفید پوش نسازد.

 

پائیز برایم خیلی عاطفی و دل انگیز است. زیرا این فصل سال شباهت زیاد به قلبهای شکسته و فریادهای بی صدا دارد. برگهای طلائی رنگ تکی تکی از شاخه های درخت رقص کنان پائین می آیند و بر روی زمین می غلطند. سپس خشک می شوند و در زیر پای عابرین خورد می شوند! شاید قلب انسان نیز چنین حالتی داشته باشد. وقتی هر صبح بعد از برخاستن از خواب همه جاه را پوشیده از برف ببینم خیلی احساس دلتنگی خواهم کرد. وقتی برای پنج ماه کوهی را که در مقابل اطاقم قرار دارد پوشیده از برف ببینم دلم برای فصل دل انگیز پائیز تنگ خواهد شد.

 

فردا شنبه در کوه میروم و برای آخرین بار پائیز امسال را به تماشا می نشینم. میخواهم در کوه روم و ضمن خلوت با خود، دوست دارم با منظره دل انگیز طبیعت در آستانه فرا رسیدن فصل طولانی زمستان همنوا و همصدا شوم.

 

کاش چون پائیز بودم... کاش چون پائیز بودم

کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزویم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ میزد

وه... چه زیبا بود اگر پائیز بودم

وحشی و پرشور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند... شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی

نعمه ای من...

همچو آوای نیسم شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

 

پیش رویم:

 چهرۀ تلخ زمستان جوانی.

 

پشت سر:

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

 

سینه ام:

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

 

کاش چون پائیز بودم... کاش چون پائیز بودم

 

 

 

شعر از فروغ فروخزاد

 

۵ عقرب ۱۳۸۶