دوستان گرامی سلام!

 

در این روزها و هفته ها مصروفم. در ضمن کم و بیش در یک حالت نسبتاً غیر عادی  روحی و روانی بسر می برم که در نتیجه شرایط لازم برای صفحه ای سیاه کردن را از من گرفته است. از دوستانیکه با حضور سبز خویش از این خانه سر می زنند اظهار تشکری می گردد و من متاسفم که برای مدتی از آنها با مطالب جدید پذیرائی نمیتوانم.

 

از خواندن اشعار خانم فروغ فرخزاد خیلی لذت می برم، و در فرصتهای مناسب همیشه مجموعه اشعارش را مطالعه می کنم. یکی از اشعارش را که تحت عنوان شکوفۀ اندوه سروده ذیلاً باهم میخوانیم:

  

شادم که در شرار تو می سوزم

شادم که در خیال تو می گریم

شادم که بعد وصل تو باز اینسان

در عشق بی زوال تو می گریم

 

پنداشتی که چون ز تو بگسستم

دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چی گویمت که جز این آتش

برجان من شرارۀ دیگر نیست

 

شبها چو در کنارۀ نخلستانها

کارون ز رنج خود بخروش آید

فریادهای حسرت من گوئی

از موجهای خسته بگوش آید

 

شب لحظه ای به ساحل او بنشین

تا رنج آشکار مرا بینی

شب لحظه ای به سایه ای خود بنگر

تا روح بیقرار مرا بینی

 

من با لبان سرد نسیم صبح

سرمی کنم ترانه برای تو

من آن ستاره ای که درخشانم

هرشب در آسمان سرای تو

 

غم نیست گر کشیده حصاری سخت

بین من و تو پیکر صحراها

من آن کبوترم که به تنهائی

پر می کشم به پهنۀ دریاها

 

شادم که همچو شاخۀ خشکی باز

درشعله های قهر تو می سوزم

گوئی هنوز آن تن تبدارم

کز آفتاب شهر تو می سوزم

 

در دل چگونه یاد تو می میرد

یاد تو یاد عشق نخستین است

یاد تو آن خزان دل انگیزیست

کاو را هزار جلوۀ رنگین است

 

بگذار زاهدان سیه دامن

رسوای کوی و انجمنم خوانند

نام مرا به ننگ بیالایند

اینان که آفریدۀ شیطانند

 

اما من آن شکوفۀ اندوهم

کز شاخه های یاد تو می رویم

شبها تورا به گوشۀ تنهائی

در یاد آشنای تو می جویم

 

۵ ثور ۱۳۸۷