عید

 

ساقیا

 

          آمدن

 

                      عید

 

                                    مبارک بادت!

 

عید سعید فطر را قبلاْ به همه ای دوستان تبریک می گویم. برای دو هفته در این خانه حضور نخواهم داشت و کامنتهای دوستان را بعد از برگشتن از مسافرت پاسخ خواهم داد. از همه بازدید کنندگان ویبلاگ و کامنتهای آنها ابراز سپاس گذاری میشود.

 

۱۸ ماه میزان ۱۳۸۶

انسانی شدن سیاستها و اندیشه ها

 

اگر همه ای اندیشه ها و سیاستها انسانی شوند...

 

دوست گرامی آقای حسین ذاهدی، نویسنده ویبلاگ کنکاش، در کامنت شان پیرامون مقاله "احیای هویت قومی هزاره ها" آرزوی جامعه ای را نموده است که در آن نیازی به احیای هویت قومی و مذهبی وجود نداشته نباشد. در این نوشته مختصر که هدف آن نقد اندیشه و آرزوی این دوست نمی باشد سعی می شود اشاراتی به پاره ای از ناهنجاریها و معضلات کنونی و گذشته ای جامعه ما داشته باشد و سپس ضرورت احیای هویت قومی هزاره ها برجسته می گردد.

 

گروههای نژادی و قومی مختلف با گردهم آمدن شان بمنظور ایجاد زندگی مشترک، جامعه را تشکیل میدهند. از لازمه یک جامعه دولت می باشد که تامین عدالت و حقوق تمام عیار شهروندان از جمله وظایف بسیار مهم آن می باشد. علاوه براین، دولت بدون هرگونه تبعیض سعی می کند تمام سهولتهای لازم رفاهی و اجتماعی را برای شهروندانش فراهم نماید. بالاخره دولت را ملت با مشارکت شان انتخاب می نماید و دولت حامی و نماینده ملت می باشد. اما متاسفانه شرایط در افغانستان بگونه ای دیگر بوده است. از بدوه تاریخ سیاسی کشور تا کنون، تنها یک قوم خاص حاکم و مابقی اقوام محکوم بوده اند. حکومتها حق میراثی قوم همیشه حاکم بوده که در تبانی با قوم حاکم نتنها بی عدالتی و تبعیض را علیه بقیه اقوام روا نداشته بلکه ستمها و قتل عامهای فراوانی را علیه آنها مرتکب شده اند. در افغانستان هر رژیمی که بوجود آمده با به حاشیه راندن هزاره ها از قدرت و تلاش برای تغییر مذهب آنها جفاهای بیشماری علیه آنها مرتکب شده است. هنوز که هنوز است جوانان هزاره برای راه یافتن در موسسات تحصیلات عالی اکثراً قربانی تعصب و تنگ نظری می شوند. سیاستهای ناپاک و مغرضانه رژیمها چنان شرایطی برای هزاره ها بوجود آورده اند که آنها اکثراً با دشواریهای فراوان اقتصادی دست و پنجه نرم می کنند و چندان فرصتی برای پرداختن به امور اجتماعی و سیاسی شانرا ندارند. شدت جور زمان تلاش برای رسیدن به آرزوها و اهداف بزرگ را از آنها سلب نموده و نایل شدن به یک زندگی نه چندان عالی از حیث اقتصادی را منهای آرزوهای اکثر آنها تشکیل میدهد. ماندن در چنین وضعی درد آور است و تسلیم شدن در برابر چنین شرایطی در شأن هزاره ها نیست.

 

برای بوجود آوردن جامعه سالم و انسانی، لازم است طرز تفکرها، اندیشه ها و سیاستها تغییر کنند و جنبه انسانی بخود بگیرند. از لازمه یک جامعه سالم حکومت و سیاستهای سالم است. شکایت ما از اعمال سیاستهای مغرضانه و غیر انسانی در جهت تضعیف نمودن هزاره ها می باشد. وقتی نیات و اندیشه های «ناپاک» در فضای سیاسی و اجتماعی کشور حاکم باشد، وقتی کشور مداوم بستر برای جریانهای انحرافی و انحصارگرایانه قرار گیرد آنوقت همه چیز وارونه جلوه خواهد کرد. تنها در صورتی افغانستان در مسیر ترقی قرار خواهد گرفت که همدیگر خواهی جاگزین خودخواهی شود و تنها در صورتی نیاز برای احیای هویت قومی برطرف می شود که همه ای سیاستها و اندیشه ها انسانی شوند.

 

۱۵ ماه میزان ۱۳۸۶

در انتظار صلح

 

در انتظار صلح!

 

کشور افغانستان در طول سه دهه بحران متحمل ویرانیهای خیلی گسترده گردیده و باید حد اقل سه دهه دیگر در صلح و آرامی بگذرد تا این کشور آباد گردد و در مسیر پیشرفت گام نهد. سه دهه جنگ در کشور صرفاً ویرانیهای فزیکی و مادی نداشته، بلکه ساختارهای معنوی را که اساس آبادانی و شکوفانی هر جامعه را تشکیل میدهد نیز بشدت در هم کوبید است. میزان بالای بیسوادی در کشور، بحران در ساختار حکومتداری و هویت ملی، آشفتگی فرهنگی و بی اعتمادی در روابط اجتماعی و سیاسی فی مابین اقوام ساکن در کشور شاخصهای مشخص در ساختارهای معنوی متلاشی شده و بحران آلود کشور ما می باشد. حقیقت أمر اینست که تمام بی ثباتیهای اجتماعی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی کشور افغانستان صرفاً زایده سه دهه بحران گذشته نمی باشد و متاسفانه آنها ریشه های شانرا بسی فراتر از این محدوده داشته اند. تاریخهای گذشته سیاسی و اجتماعی کشور ثابت کننده این مدعا است.

 

29 سنبله مصادف با 21 سپتامبر از طرف سازمان ملل متحد روز بین المللی صلح اعلان شد و در این روز در ولایات مختلف کشور جنگ زده افغانستان من جمله بامیان تجلیل بعمل آمد. صبح روز جمعه اطفال و کودکان بامیانی در حالیکه فقر و مظلومیت کاملاً در سیمای شان هویدا بود معصومانه ترانه های صلح را باهم می خواندند و بسوی مجسمه های تخریب شده بودا، محلیکه برنامه های بمناسبت روز صلح در آن مدنظر گرفته شده بودند، راهپیمائی نمودند. بامیان و هزارستان همواره بستر صلح و امنیت بوده و بگفته رئیس شورای ولایتی بامیان "مردم بامیان و هزاره با تجلیل از روز صلح میخواهند صلح را به دیگر نقاظ کشور صادر نمایند". کبوتر نماد صلح است. اطفال یتیم بامیانی که در یتیمخانه ها زندگی می کنند شعار "ما صلح میخواهیم" را باهم میخوانند و کبوتران سفید را در هوا رها می کنند. دختران و پسران بامیانی در حالیکه شدت فقر در چهره های خاک آلود شان بخوبی نمایان است شعار عدالت و صلح را سر میدهند و کبوتران سفید را بسوی آسمان رها می کنند. شدت عشق آنها به صلح و امنیت تماشا چیان را متأثر می سازد و بی اختیار قطره اشکی از چشمها سرازیر می شود. زیرا هنوز که هنوز است زیاده خواهیها و انحصار گرائیها در داخل کشور در بعضی اقوام ساکن در کشور وجود دارد و هنوز کشور در اثر ستیزه جوئی و نا امنی با بی ثباتی مواجه می باشد. بامیان و هزارستان همواره مناطق آرام در کشور بوده و ساکنین آن برای حفظ صلح و امنیت حتی حیات شانرا به خطر انداخته اند و برای تامین عدالت اجتماعی از خود گذری نموده اند. با آنهم هزاره جات در بی توجهی فاحش جامعه بین المللی و دولت مرکزی قرار میگیرد و هزاره ها کماکان فقیر ترین و محروم ترین مردمان این کشور را تشکیل میدهند. بالاخره افغانستان تا چی وقت در نا امنی و آتش جنگ بسوزد و سیاستهای دوگانه و بازی با سرنوشت هزاره ها چی زمانی خاتمه می یابد؟ سیاستها چی وقت انسانی میشود و انحصار گرائی و خود خواهی بعضی اقوام ساکن در کشور تا چی زمانی ادامه می یابد؟

 

مناطق جنوبی کشور بستر فعالیتهای خرابکارانه و تروریستی قرار گرفته است. از ایجاد نا امنی و قتال بی رحمانه گرفته تا کشت مواد مخدر و قاچاق آن، همه در مناطق جنوبی به ارتکاب میرسند. امروز این نا امنیها بعضی مناطق دیگر کشور را نیز فرا گرفته است و دامنه آن روبه گسترش است. ولی این یک واقعیت انکار ناپذیر است هرجا که ساکنین آنرا پشتونها تشکیل میدهد نا امنی و فعالیتهای خرابکارانه افزایش می یابد. بنظر من امروز پشتونیزم با جریانات افراط گرائی، ستیزه جوئی و نا امنی ارتباط تنگاتنگ دارد. همه آنهائیکه در جنوب دست به شورش میزنند و کشور را با بی ثباتی مواجه می کنند از خارج کشور نیامده اند و بفرض اینکه آنها خارجی اند چرا جای پای شانرا مناطق جنوب کشور انتخاب نموده اند؟ چرا مناطق غیر پشتون نشین و هزاره جات پناهگاه و مراکز فعالیتهای شان را تشکیل نمیدهد و چرا آنها در مناطق غیر پشتون نشین حتی نفوذ نمی توانند؟ متاسفانه پشتونیزم ممثل خشونت، ستیزه جوئی و خودخواهی مفرط جلوه می کند و اساس پدیده طالبانیزم را در داخل کشور و حتی قسماً در خارج کشور پشتونیزم تشکیل میدهد. وقتی موتر حامل مسافرین  از مناطق هزاره جات و غیر پشتون نشین عبور می کند ساکنین آن با دلگرمی به نشانه سلام دست بسوی آنها تکان میدهند. ولی در مناطق پشتون نشین آنها مورد حمله قرار میگیرند و حتی اطفال خورد سال شان دستهای شانرا بمشابه تفنگ بسوی مسافرین نشانه می گیرند. من شخصاً این عمل آنهارا بارها در سفرهایم مشاهده نموده ام و معلوم میشود اطفال در مناطق پشتون نشین در خوردسالگی تروریست و ستیزه جو تربیت می شوند.  امسال کشور افغانستان  بالاترین میزان زرع کوکنار را در جهان داشته و بیشتر از نود فیصد تریاک جهانرا همین ولایات جنوبی کشور، جائیکه پشتونها ساکن اند و مرکز اصلی طالبان و شورشیان است، تولید می کند. اگر واقع بینانه بنگریم، مناطق هزاره جات و بعضی ولایات غیر پشتون نشین دیگر از قبیل بدخشان فقیر ترین نقاط کشور می باشند. تعداد قابل توجه خانواده ها در بعضی مناطق هزاره جات حتی نان خشک بقدر کافی در اختیار ندارند وسال قبل چندین نفر در ولایت بدخشان از قحطی و گرسنگی تلف شدند. با اینحال، آنها مطیع دولت اند و به کشت کوکنار و تریاک رو نمی آورند. بطور خلاصه، اگر فقر و تنگدستی عامل کشت کوکناردر کشور می باشد اول باید هزاره ها کوکنار و تریاک بکارند.

 

افغانستان دارای دولت قانونی بوده و تمام ملیتها و اقوام ملزم به اطاعت از آن می باشند. گرچه ولایات غیر پشتون نشین در مجموع و هزاره جات بطور خاص در کم توجهی دولت و جامعه جهانی قرار دارد و مبالغ هنگفت بودیجه ها و کمکها در مناطق پشتون نشین و ولایات جنوبی سرازیر می شود. با آنهم هزاره ها از دولت کنونی در مقایسه با رژیم های گذشته راضی اند و با تامین امنیت و فراهم نمودن زمینه های حاکمیت قانون درمناطق شان همواره اطاعت و پشتیبانی شانرا از دولت به نمایش گذاشته اند. ولی پشتونها، بر عکس، از دولت کنونی راضی نیستند و اکثر آنها خواهان رژیمی می باشند که سیاستهای انحصارگرایانه داشته باشد و در ضمن پالیسی رسمی و غیر رسمی آن نفی غیر پشتونها و هزاره ها باشد. به همین جهت، در دوران رژیم طالبان بیشتر از نود فیصد پشتونها طالب بودند.

 

هنوز که هنوز است در ادبیات سیاسی ما چنین وانمود می شود طالبان و طالبانیزم جدا از پشتونها می باشد. خود داری از صراحت گوئی در دپلماسی و ادبیات سیاسی در خصوص نا امنیهای کشور به یافتن راه حلها کمک نمی کند و در عوض مردمانی را که در پی بی ثبات ساختن کشور اند جسورتر می سازد.

 

بنظر من یگانه راه حل برای خاتمه دادن نا آرامیها و شوریشهای مداوم صرف نظرنمودن از مفکوره های انحصار گرایانه و زیاده خواهیها می باشد. مبارزه با جریانات انحرافی دینی و غیر دینی، کنار گذاشتن اندیشه های فاشیستی کمک شایان به تحقق یافتن «وحدت ملی واقعی» و پذیرفتن اخوت بین الاقوام و بالاخره خاتمه بخشیدن به نا آرامیها خواهد نمود.   

 

 

۶ ماه میزان ۱۳۸۶

 

احیای هویت قومی هزاره ها

 

احیای هویت قومی هزاره ها

 

آسیب پذیریها و چالیشهای اجتماعی- سیاسی  هزاره ها

 

 

جوامع بشری هرکدام متشکل از اقوام و اتنیکهای مختلف نژادی با لسان و مذاهب مختلف می باشند که همه با حفظ هویتهای قومی شان، هویت ملی جوامع شانرا شکل میدهد. انسانهای هر جامعه هم دارای هویت قومی جداگانه و هم دارای هویت ملی می باشند و برای تداوم و تقویت هویت ملی جوامع لازم است هویت قومی و اتنیکی انسانها نیز تقویت گردد. هویت اتنیکی مقدم بر هویت ملی می باشد و تازمانیکه هویت اتنیکی اقوام دچار آشفتگی سیاسی و اجتماعی باشد هویت ملی کامل و عاری از هرگونه بحران شکل نخواهد گرفت. در جوامعیکه رژیمها و جریانهای مختلف مانع تبلور هویت اتنیکی اقوام گردیده  هویت ملی آنها نیز پیوسته با نا رسائیها و شدت و ضعف بارز همراه بوده است. گرچه هویت اتنیکی موضوع داخلی برای جوامع می باشد و عمدتا هویت ملی جوامع در سطح بین المللی مطرح می باشد. ولی همین هویت ملی با تمام اوصاف شان بر مبنا و در محدوده هویت های اتنیکی هر جامعه بوجود می آید، رشد می کند و بالاخره معرّف آن جامعه قرار میگیرد.

 

افغانستان همانند مابقی جوامع متشکل از اقوام مختلف می باشد که هرکدام آنها دارای نژاد، لسان، مذهب، فرهنگ و روابط اجتماعی جداگانه می باشند. هویت قومی آنها که مبانی آنرا شاخصهای متفاوت نامبرده تشکیل میدهد تا کنون پیوسته با نارسائیهای متعدد مواجه بوده است. یگانه هویت قومی که در طول تاریخ کشور در دوران رژیمهای مختلف تبلور داشته مربوط قوم خاص (پشتونها) می باشد. با وجودیکه حد اقل چهار قوم مشهور و دارای اکثریت در افغانستان زندگی می کنند، اما تنها هویت قومی حاکم همان هویت پشتونها می باشد و عملا تلاش می شود هویتهای قومی اتنیکهای دیگر وجود نداشته باشد و در صورت عرض اندام با برچسپهای گوناگون و توهین و تحقیر از سوی قوم همیشه حاکم مواجه می شود. بدین ترتیب ما می بینیم هویت قومی جامعه افغانی با نارسائیها و حتی بحرانهای فراوان مواجه می باشد. همانطوریکه ما در هویتهای قومی با مشکلات فراوان مواجه می باشیم و در عرصه هویت ملی نیز دارای مشکلات مشابه می باشیم. هویت ملی ما به هیچ وجه ممثل حضور تمام اقوام ساکن در کشور نیست و تنها قوم حاکم پشتون است که در آن تبلور می کند و دیگران نیز مارا بر اساس همین نام و نشان می شناسند. از آنجائیکه بحث هویت ملی خیلی مفصل است و در این مقاله نمی گنجد این قلم می کوشد تا عمدتاً هویت قومی را ببحث بگیرد. هزاره ها بعنوان یکی از اقوام عمده ساکن در کشور تاریخ سیاسی و اجتماعی مختص به خود شانرا دارند. آنها در دوران رژیمهای گوناگون بد ترین نوع ظلم، بی مهری و محرومیت را متحمل شده اند. مثلا در دوران حاکمیت جابرانه عبدالرحمن هفتادو سه فیصد آنها نابود شد. آنها از مناطق اصلی شان کوچ داده شدند، زمینهای اصلی شان به اقوام دیگر داده شد و حتی تلاشهای صورت گرفت تا آنها تغییر مذهب دهند و عده کثیر آنها در آندوران به شیوه اجباری به تغییر مذهب تن دادند. هزاره ها با توجه به تاریخ گذشته آنها، یگانه قومی است که با مشکلات فراوان اجتماعی -  سیاسی در جامعه افغانی می باشند و وجود همین مشکلات یکی از عوامل عمده آشفتگی و بحران در هویت قومی آنها می باشد. اینک نکات عمده آنهارا ببحث می گیریم. اما قبل از آن لازم است این نکته را خاطر نشان سازم که بحث و احیای هویت قومی به نسبت آنچه که فوقاً بیان گردید لازم و ضروری می باشد. هر گروه قومی کشور حق دارد هویت قومی شانرا باز شناسی نماید و بازسازی و باز شناسی هویت قومی اتنیکها در حقیقت کمکی است در راستای اعتلای هویت ملی آن کشور. محو و ممنوع ساختن ذکر ملیت (هویت قومی) افراد در شناسنامه ها و اسناد به هیچ وجه کمکی به تقویت هویت ملی نمی کند و در عوض به مشکلات می افزاید. افراد همه دارای هویت اتنیکی می باشند و این موضوع نباید حساسیت آفرین باشد. مهم اینست که هویت اتنیکی یک ملیت خاص نباید آنقدر فربه شود که همیشه از هویت اتنیکی مابقی ملیتهای همجوار و ساکن در یک خانه و کشور تغذیه کند و همه را قربانی خود قرار دهد. باز شناسی هویت اتنیکی أمر بد نیست. ولی انحرافی ساختن آن و حاکم و محکوم ساختن هویت اتنیکی اقوام در مقابل همدیگر افراط و تفریط و بحران را ببار می آورد. آنچه که تاهنوز در کشور ما انجام پذیرفته بازشناسی و باز سازی هویت نبوده است، بلکه حاکم و محکوم ساختن آنها در مقابل همدیگر بوده که سبب انحرافات و نارسائیهای جدی شده است. سیاستها عمدتاً در جهت محو و تضعیف نمودن هویت هزارگی بوده و می باشد و عوامل  ذیل که مختصراً یکایک آنها ببحث گرفته می شود باعث تضعیف بیشتر این می گردد:  

 

پراکندگی از لحاظ جغرافیائی: هزارجات (هزارستان) کوهستانی ترین نقاط افغانستان می باشد و هزاره ها بطور پراکنده در شرایط ناگوار زندگی شانرا در دره ها می گذرانند. یک شخص زمانی پراکندگی، کوهستانی بودن و وجود مشکلات توانفرسای زندگی را در هزارجات متوجه می شود که لا اقل یک مرتبه سفری در مسیر بامیان و دایکندی، من باب مثال، داشته باشد و یا هزارجات را از آسمان آن نگاه کند. هزارجات کوهستانی ترین ساحه کشور است و در هر دره سنگزار که زمین یا اصلاً وجود ندارد و یا خیلی قلیل است چندین فامیل گرد هم جمع آمده و زندگی شانرا در شرایط خیلی دشوار می گذرانند. ساکنین یک دره با اهالی دره همجوار به نسبت فقر، کوهستانی بودن و غیره عوامل ارتباطات و روابط  ضعیف دارند و این ارتباطات و روابط  در سطح ولسوالی و ولایت بطور کلی بمراتب ضعیف می باشد و حتی اکثرا وجود ندارد. کاملاً هویدا است ایجاد ارتباطات و روابط اساس زندگی جمعی (اجتماعی) را تشکیل میدهد، همدلی، همبستگی و وحدت را در میان ساکنان یک سرزمین و منطقه بوجود می آورد. در نتیجه فقدان روابط موثر میان هزاره ها که عدم روابط و مراودتهای موثر نیز معلول عوامل گوناگون می باشد، تعلقات و احساسات ساکنان هر منطقه و دره در هزارجات بطور ناخود آگاه محدود و محصور به همان منطقه شده و هیچگونه روابط اجتماعی و سیاسی قوی که بتواند این قوم پراکنده در هر دره و منطقه را باهم متحد نگهدارد و یا حد اقل نزدیک کند وجود نداشته و ندارد. این عامل در کنار عقده های روحی و روانی که عمدتاً در اثر برخوردهای ظالمانه و جابرانه رژیمهای گذشته بوجود آمده زمینه های پدیده «سمتگرائی گسترده» را فراهم ساخته است. جامعه هزاره امروز شدیداً از پدیده سمت گرائی و گرایشهای سمتی رنج می برد و این تبدیل به یک عامل شکننده و خطرناک در مقابل وحدت و همبستگی هزاره ها گردیده است. گرچه پدیده گرایشهای سمتی مختص هزاره ها نیست و هر گروه قومی افغانستان در گیر آن می باشد. ولی آسیب پذیری و پراکندگی هزاره ها در مقابل این پدیده  با توجه به آنچه که فوقاً ذکر شد، خیلی زیاد است. بنا بر شهادت تاریخ و اسناد معتبر موجوده، هزاره ها تا دوران رژیم عبدالرحمان بطور گسترده در ولایات همچون اروزگان، زابل، ننگرهار، قندهار و غزنی بسر می بردند. وقتی عبدالرحمان بقدرت رسید اولین سیاست وحشیانه او از سرکوبی، قتل عام و کوچ دادن اجباری هزاره ها از مناطق اصلی شان به ساحات کوهستانی که هم اکنون به نام هزارجات یاد می شود شروع شد. هزاره هارا کوچ اجباری میداد و پشتونهارا جاگزین آنها می ساخت. باری! عبدالرحمان علاوه کوچ دادن اجباری هزاره ها از مناطق اصلی شان، آنهارا در مناطق کوهستانی پراکنده ساخت تا هزاره ها نتوانند اتحاد و همبستگی شانرا حفظ نمایند. گرچه هزاره ها در این دوران بطور خیلی گسترده قتل عام شدند، از هم پراکنده شدند و از مناطق اصلی شان به کوهستانی ترین نقاط کشور کوچ اجباری داده شدند. ولی ایجاد و تقویت همبستگی مجدد میان آنها أمر غیر ممکن نیست. آنها می توانند همبستگی شانرا دوباره بدست آورند و هویت اتنیکی شانرا تقویت نمایند و این أمر نیازمند تلاشهای جدی و گسترده می باشد.

 

بنظر من مبارزه علیه «گرایشهای سمتی» باید در صدر فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی روشنفکران و قلم بدستان هزاره قرار داشته باشد و آنها باید پیامدها و نتایج منفی آنرا بطور گسترده برجسته سازند. اما متاسفانه دیده می شود حتی اکثر روشنفکران و قلم بدستان ما در منجلاب این پدیده سقوط نموده اند و آنها بجای اینکه منجی جامعه قرار گیرند خودشان در آن فرو رفته اند و نمیدانیم کدام منجی را باید جستجو نمود تا آنها را با تطهیر نمودن اذهان و اندیشه های شان نجات دهند. این خیلی مهم است روشنفکران و عالمان هزاره  خود را نه تنها از گرایشهای سمتی دور نگهدارند بلکه مبارزه جدی و موثر علیه این پدیده را در صدر برنامه ها و فعالیتهای شان قرار دهند. در کنار برجسته نمودن اضرار آن، لازم است آنها برای ایجاد روابط و مراودتهای گسترده اجتماعی میان هزاره ها مبارزه نمایند. با ایجاد و تقویت فضای «همدیگر خواهی و دوستی» و گسترده ساختن روابط و مناسبات اجتماعی انتظار میرود پدیده سمتگرائی در میان هزاره ها تدریجا کاهش یابد.

 

در نتیجه گرایشهای سمتی و محصور ماندن کتله های مختلف هزاره ها در محدوده سمتی و محلی  خودشان، هشتاد تا نود فیصد ازدواجها و ایجاد روابط خویشاوندی در محدوده همان منطقه محصور نگهداشته شده است. بدین معنی اکثرا ازدواجها که هزاره ها می توانند از این طریق روابط اجتماعی خویش را گسترش و تقویت کنند، در محدوده سمتها و حتی قریه جات خودشان صورت می گیرد. خانواده ها هرکدام سعی می کنند دختران و پسران شان با ساکنین منطقه خودشان ازدواج نمایند و این نه تنها جریان روابط و مراودتهای اجتماعی میان هزاره ها را دچار رکود می سازد بلکه بر میزان گرایشهای سمتی میان آنها می افزاید. لازم است ازدواجها در جامعه هزاره از محدوده سمتی و منطقوی شان تدریجا خارج شود و پسر یک خانواده از ولسوالی جاغوری، من باب مثال، بتواند با دختر یک خانواده دیگر از ولسوالی قرباغ و یا ناهور ازدواج کند. به همین ترتیب، دختر و یا پسر یک خانواده در سطح ولایت بتواند با دختر و یا پسر خانواده دیگر از یک ولایت دیگر هزاره جات ازدواج کند و زندگی مشترک را پی ریزی نماید. همانطوریکه دانسته می شود، عامل عمده که باعث محصور نمودن هرکدام ازدواجها و ایجاد روابط دوستی و خویشاوندی در محدوده منطقه خودشان شده «فقدان روابط اجتماعی موثر» میان سمتها و مناطق مختلف هزاره می باشد. بناءً برای شکستاندن حایلهای جغرافیائی و منطقوی میان ازدواجها در جامعه هزاره، در قدم نخست لازم است روابط و مناسبات اجتماعی میان آنها گسترده گردد و تقویت یابد. ازدواج فرزند یک خانواده با فرزند یک خانواده دیگر بر اساس شناخت و آشنائی صورت می گیرد و شناخت خانواده ها از همدیگر بدون ایجاد و داشتن روابط قبلی امکان پذیر نیست. هرگاه روابط و مراودتها وجود نداشته باشد و یا قطع شوند شناختها و آشنائی میان اهالی ساکنین مختلف و خانواده های مختلف جای شانرا به "بیگانگی با همدیگر" می دهند.

 

راه حل سوم برای ایجاد و تقویت روابط اجتماعی هزاره ها با همدیگر اینست که همه ساله در فصلهای مناسب عده اهالی یک ولایت هزارجات برای یک هفته در یک ولایت دیگر هزاره جات با رایزنی و کمک نهادها و مراکز فرهنگی و اجتماعی ولایات مربوطه سفر نمایند و تجارب شانرا در عرصه های مختلف از قبیل نحوه نهال شانی، بهره برداری محصولات و غیره با همدیگر مشترک سازند. این گونه دید و بازدیدها در ضمن اینکه باعث تقویت روابط اجتماعی می گردد زمینه مشترک ساختن اطلاعات و تجارب با همدیگر را نیز مهیا می سازد.  

 

فقر اقتصادی: هزاره ها در عین حالیکه پراکنده اند و در مناطق کوهستانی زندگی می کنند عموماً دچار فقر نسبتاً شدید اقتصادی نیز می باشند. به نسبت آب و هوای نا مناسب، کوهستانی بودن ساحات هزاره جات و قلت زمین های زراعتی هزاره ها عموماً فقیر و تنگدست می باشند. زمینهای زراعتی در هزاره جات چنان قلیل می باشد که تعداد قابل توجه خانواده ها بدون زمین می باشند. همانطوریکه در بالا اشاره شد، هزاره ها بر اساس سیاست شوم رژیمهای سابق از مناطق اصلی شان بطور اجباری کوچ داده شدند و در مناطق کوهستانی کنونی رانده شدند تا برای همیشه در فقر شدید بسر ببرند و در عوض قوم پشتون با اشغال کردن زمینهای آنها حاکمیت و قلدری مداوم شانرا ادامه دهند.  حد اوسط میزان حاصلات زراعتی یک خانواده پشتون چند برابر محصولات زراعتی دوخانواده هزاره زیاد تر و ومتنوع تر می باشد. تنها وسعت ولایات قندها و جلال آباد تقریباً برابر است با وسعت تمام هزارجات. همین هزاره های سخت کوش با متحمل شدن کارهای شدیداً شاقه و سنگین تپه ها و بعضاً کوهها را برای ایجاد مسکن، زمین های زراعتی و نهال شانی هموار ساخته اند. اکثر خانواده ها در گذشته از شدت فقر اقتصادی قادر نبودند فرزندان شانرا به مکتب بفرستند. تعداد خانواده ها توقعات شان در مورد میزان تحصیلات فرزندان شان صرفاً «با سواد شدن» و «خط خواندن» بود. همینکه آنها «خط خواندن ابتدائی» را می آموختند خانواده ها آنهارا بکارهای دهقانی و زمینداری مصروف می ساختند. فقر شدید اقتصادی از نوع گذشته آن باعث می شد خانواده ها فرزندان شانرا به مکتب نفرستند و یا تا مرحله باسواد شدن و «خط خوان شدن» بفرستند. رژیمهای گذشته نیز علیه هزاره ها تبعیض و تعصب می ورزیدند و جوانان هزاره را که به نحوی می توانستند درسهای شانرا تا مرحله دانشگاهی ادامه دهند از ورود به دانشگاه و کسب تحصیلات عالی ممانعت می نمودند. فقر شدید و تعصب رژیمهای گذشته باعث شد هزاره ها از داشتن کدر علمی محروم بمانند. اکنون هزاره ها در مجموع کمتر وابسته به محصولات زمینهای زراعتی شان می باشند و از تعصبات و تبعیضات نیز کاسته شده است. حضور نسبتاً ملموس محصلین هزاره در موسسات تحصیلات عالی داخل کشور روزنه امیدی برای فردای متفاوت تر را می گشاید و انتظار میرود هزاره ها از دوران فقر شدید گذشته و پیامدهای جلو گیری فرزندان شان از رفتن به مکتب و ادامه تحصیل، که این نیز بخاطر ناچاری و مجبوری بود، تجربه کسب نموده و درس عبرت گرفته باشند. کدر سازی از طریق را یافتن به موسسات تحصلات عالی در خارج و داخل کشور در رشته های گوناگون ارتباط انکار ناپذیر با تقویت اقتصاد و احیای هویت قومی هزاره ها و بهبود بخشیدن همبستگی میان آنها دارد.

 

فربه ساختن هویت مذهبی: در افغانستان اکثر هزاره ها پیرو مذهب شیعه اثنا عشری می باشند. ولی تعداد قابل توجه آنها پیرو مذهب سنی و شیعه اسماعلیه اند که در مناطق کوهستانی و نقاط دیگر کشور زندگی می کنند. علاوه هزاره ها تعداد قبایل دیگر همچون سادات که خودرا از نسل پیامبر اسلام می دانند و از این نقظه نظر در میان هزاره ها احساس برتری، برتری طلبی و سیادت می کنند، قزلباشها و بیاتها که از لحاظ نژادی بیشتر تاجیک می باشند شیعه اثناعشری می باشند. هزاره ها همیشه با رویکردهای صادقانه با گروههای نامبرده برخورد نموده و انتظار داشته اند آنها نیز بالمقابل در معادلات سیاسی و اجتماعی با هزاره ها روابط و برخوردهای مشابه داشته باشند. هزاره ها عموماً صادق می باشند و انتظارات آنها از گروههای نامبرده اکثراً بر مبنای «هم مذهبی» می باشد. اما حوادث چند دهه اخیر و  زدوبندهای سیاسی و اجتماعی در کشور بوضاحت ثابت نمود که میزان«همدیگر خواهی» بر مبنای نژاد مشترک در مقایسه با همدیگر خواهی بر اساس مذهب مشترک خیلی بالا است. مشروح این موضوع را در یکی از مقالات جداگانه تحت عنوان "تولدی دیگر" که هم اکنون در آرشیف ویبلاگم موجود است و در بعضی ویبلاگهای دیگر نیز بچاپ رسید ببحث گرفته ام. ولی این نکته مهم را در اینجا خاطر نشان می سازم که «هم مذهبیهای هزاره» در جریانات سیاسی و اجتماعی کشور نه تنها با هزاره ها طرف نمی باشند، بلکه اکثراً با دو روئی علیه آنها عمل نموده اند و آلت دست مخالفین برای سرکوبی هزاره ها قرار گرفته اند و در موارد زیاد مرتکب خیانت و کارشکنی علیه هزاره ها شده اند. ولی هزاره ها کما کان روابط صادقانه مذهبی شانرا با آنها ادامه داده اند. اما بر عکس، روابط اجتماعی و سیاسی ما با هزاره ها سنی و اسماعلیه همانند گذشته یا اصلا وجود نداشته و یا خصمانه و مغرضانه می باشد. ما عادت داشته ایم هزاره های اسماعلیه و سنی مذهب را با تاجیکها و پشتونها یکسان بشماریم در حالیکه نباید اینطوری باشد.

 

این خیلی مهم است هزاره ها در روابط مذهبی، سیاسی و اجتماعی خویش با «گروههای هم مذهبی» خویش

و هم چنین با هزاره های «سنی و غیر شیعی» تجدید نظر کنند. همانطوریکه در نقاط مختلف کشور دیده می شود، هویت اتنیکی هزاره های سنی مذهب و اسماعلیه تدریجا در آشفتگی و ابهام قرار می گیرد. تعدادی از اقوام تاجیک و پشتون نیز دارای مذهب شیعی، متفاوت از مذهب شیعی، می باشند. ولی آنها در عین حالیکه شعیه می باشند هویت اتنیکی شانرا نیز کاملاً حفظ نموده اند. در این میان تنها هزاره ها می باشند که وقتی در گذشته سنی مذهب و شیعه اسماعلیه شده و بوده اند، هویت قومی شان نیز تدریجا بسوی آشفتگی و ابهام کشانیده شده است. یکی از عوامل اساسی آن اینست که همواره تلاشهای رژیمها گذشته و بعضی اقوام در جهت مغشوش و نابود ساختن آن بوده است و خود  هزاره ها نیز با بی توجهی و کم اهمیتی با آن برخورد نموده اند. میخواهم این نکته را خیلی صریح بگویم امروز هویت قومی تمام هزاره ها بالعموم و هویت هزاره های سنی و غیر شیعی بالخصوص با خطر جدی از نوع آشفتگی و سر درگمی روبه گسترش مواجه می باشد. اگر گروه روشنفکران و نخبه گان علمی و فرهنگی هزاره فعالیتها و تلاشهای موثر را در این راستا انجام ندهند نه تنها هویت قومی هزاره های سنی مذهب و اسماعلیه از بین میرود، بلکه هویت قومی هزاره هائیکه در نقاط دیگر کشور در بین اقوام دیگر ساکنند نیز از بین خواهد رفت. در شرایطیکه هنوز کم و بیش زمینه همبستگی هزاره ها بر مبنای هویت قومی و اتنیکی آنها و تقویت آن فراهم است ما نباید همانند گذشته غفلت کنیم. ما نباید سعی کنیم همیشه بر اساس آجندای مذهبی با آنها روابط خویش را استوار سازیم.      

 

سخن آخر اینکه بازسازی و احیای هویت قومی هزاره ها بدور از بر انگیختن هرگونه خصومت و دشمنی اقوام دیگر یک أمر لازم و ضروری می باشد. احیا و بازشناسی هویت قومی هزاره ها مستلزم شناخت چالیشها و موانع اجتماعی – سیاسی می باشد. با مطالعه عمیق روی یکایک این چالیشها و طرح برنامه ها و فعالیتهای گسترده با میکانیزم قوی امید است هزاره ها جایگاه اصلی شانرا در جامعه شان بیابند.

 

۸ ماه سنبله ۱۳۸۶

ترفندهای کرزی

 

ترفندهای کرزی در قالب فرمان علیه طالبان کوچی نما

 

 

طالبان کوچی نما بیشتر از یکماه دو ولسوالی بهسود را مورد تاخت و تاز گسترده شان قرار دادند و در طی این مدت علاوه تخریب مزارع و درختان مردم محل، به آواره ساختن خانواده ها نیز پرداختند که در نتیجه چندین هزار فامیل  مناطق شانرا رها نموده و در شرایط ناگوار در مناطق دیگر از جمله کابل گریختند. اموال آنها تاراج شد، خانه های شان در آتش کشیده شد و چندین نفر آنها شهید و زخمی شدند. متجاوزین که خود را کوچی می نامند بیرق طالبان را در مناطق مختلف تحت تهاجم شان بلند نموده و بیرق ملی کشور را دور انداختند و این خود قویاً دال بر طالب و تروریست بودن این کوچیها می باشد.

 

در طول پنج هفته که از تاخت و تاز طالبان کوچی نما در دو ولسوالی بهسود می گذرد تمام تلاشها و اقدامات دولت کرزی در تشکیل و ایجاد کمیسیونی خلاصه شد که هیچ کاری نتوانست و در حقیقت فریبی بود برای اذهان مردم که گویا دولت نگران موضوع است و با ایجاد کمیسیون در جستجوی راه حلها می باشد. کرزی بخوبی میداند که مردم هزاره همیشه صادق و راستگو می باشند و برای فریب آنها مدتی را برای تشکیل کمیسیونی صرف نمود و مردم نیز در امیدواری بسر بردند تا شاید کمیسیون کرزی خانی از تاخت و تاز طالبان کوچی نما جلو گیری نموده و این معضله را بشکل اساسی حل و فصل نماید. اکنون که آنها همه چیز را در آتش کشیده و غارت نمودند و تمام اشجار و علفزارهارا نابود نموده کرزی خانی از طالبان کوچی نما میخواهد تا موقتاً از مناطق بهسود عقب نشینی کنند. لازم می بینم فرمان و درخواست کرزی را بشکل ذیل ببحث بگیرم:

 

1- معلوم است که طالبان کوچی نما در طول پنج هفته همه چیز بشمول زراعت و علفچرهای اهالی منطقه را نابود ساخته و حالا باید آنجا را ترک نموده و در منا طق دیگر بروند تا برای رمه ها و حیوانات شان با کوچیگری چراگاه و علف بیابند. آنها برای سکونت گزیدن در مناطق بهسود نیامده بودند. بلکه میخواستند مناطق یاد شده را مورد تاخت و تاز قرار دهند، کما اینکه کردند، و بعد در مناطق دیگر بروند. بدین سان، فرمان و درخواست کرزی صرفا بمنظور فریب اذهان عامه می باشد که گویا اگر کرزی از طالبان کوچی نما در خواست عقب نشینی موقتی نمی کرد، آنها ولسوالیهای بهسود را ترک نمی کردند. استفاده از کلیمه "موقتی" در فرمان و درخواست کرزی نیز دو پهلو گوئی و عدم تعهد و صداقت شانرا نشان میدهد. کرزی با استفاده از کلیمه "موقتی" میخواهد تهدید و نگرانی کوچیگری علیه هزاره ها ادامه یابد تا آنها همیشه در تاریخ سرکوب شده و مظلوم باقی بمانند. در ضمن، از یافتن راه حل اساسی و اصولی برای این معضله سرباز می زند. گرچه معضل کوچیها و کوچیگری بزودی و در طی چند روز بطور اساسی حل شدنی نیست. ولی خواهیم دید که کمیسیون و کمیسیون بازیهای کرزی هیچ دردی را دوا نمی کند و رنج دوامدار مردم کماکان هر سال در فصلهای بهار و تابستان ادامه خواهد یافت.   

 

 

2- طالبان کوچی نما بطور گسترده مورد حمایت حلقات مختلف مقامات دولتی، بشمول خود کرزی، و غیر دولتی می باشد. کاملاً هویدا است که تعرض و تاخت و تاز آنها در بهسود بیشتر بمنظور نا امن ساختن هزارستان و تداوم سرکوب تاریخی هزاره ها می باشد. این عمل اختلافات و تنشهای قومی را افزایش می دهد. کرزی بخوبی میداند که کوچیها و کوچیگری معضل بزرگ در داخل کشور میباشند و آنها بالقوه عامل تهدید کننده بزرگ برای امنیت کشور بحساب می آیند. اگر کرزی واقعاً خواهان آوارگی هزاران خانواده و از بین رفتن تمام اموال و حاصلات زراعتی آنها نمی بود باید در روزهای اول تعرض طالبان کوچینما این فرمانش را صادر می نمود و از گسترش بحران جلو گیری می نمود. چرا کرزی زمانی از طالبان کوچی نما خواسدار عقب نشینی و ترک منطقه می شود که خود آنها طبعاً ولسوالیهای بهسود را بعد از تاخت و تاز شان و نابود ساختن علفچرها و زراعت آن، ترک می کنند؟

 

همانطوریکه در دوران رژیم طالبان اکثر پشتونها طالب بودند و آشکارا از طالبان پشتیبانی می کردند، امروز آنها عقده مندانه و خصمانه از کوچیها و کوچیگری علیه اقوام دیگر بخصوص هزاره ها حمایت می کنند. اصولاً کوچیگری از دوران عبدالرحمن برای سرکوبی و غضب زمینهای هزاره ها شروع شد. عبدالرحمن ستمگر و جانور صفت از هر وسیله ممکن برای ظلم نمودن علیه هزاره ها استفاده نمود و عملاً کوچی گری را بعنوان تداوم وحشت و ظلم علیه هزاره ها ایجاد نمود و این جریان از آن زمان تا هنوز ادامه دارد.

 

اکثر پشتونها بشمول کرزی بخوبی میدانند که کوچیگری نه وجهه حقوقی و نه وجهه قانونی در کشور دارد.  در چنین شرایطی وقتی دولت در مقابل تعرض آنها سکوت اختیار می کند و در خفا حمایت شان می کند، مردم را بشدت ناراحت ساخته و علیه خود به شورش وامیدارد. بی تفاوتی و سکوت طولانی دولت کرزی در خصوص تعرض وحشیانه کوچیهای طالب نما مردم هزاره را نا امید و دلخور ساخته و درعین حال حس انتقام جوئی و خصومت را میان اقوام مختلف کشور تشدید می بخشد.

 

دولت مردان و بزرگان هزاره هرکدام بعضی پستهای تشریفاتی را که کرزی به آنها داده چنان مجذوب قدرت طلبی و قدرت پرستی اند که برای بقای شان در این سمتهای تشریفاتی حاضر به هرگونه معامله می باشند. هزاره ها از داشتن چنین دولتمردان و رهبران بی غیرت خجالت می کشند. خدا رحمت کند شهید مزاری بزرگ را که در تاریخ هزاره رهبر بی همتا بود و تمام خصوصیات نیک رهبریت در شخصیت، عملکردها و گفتار شان متجلی بود. امروز اگر شهید مزاری زنده میبود کوچیهای طالب نما هرگز ولسوالیهای بهسود را مورد تاخت و تاز وحشیانه شان قرار داده نمیتوانستند. ولی ما همه باور داریم ولو اینکه اگر ولسوالیهای بهسود برای همیشه در اشغال پشتونها و کوچیهای طالب نما باقی بمانند نه محمد کریم خلیلی و نه محمد محقق از سمتهای شان به نشانه اعتراض استعفا می نمایند. کوچیهای طالب نما که بدون شک مورد حمایت کرزی نیز می باشند خانه و زادگاه آقای خلیلی را برای مدت بیشتر از پنج هفته اشغال نموده اند. ولی تمام تلاشهای شان راچا پلوسی کرزی و حفظ سمت که در حقیقت بعنوان سرگرمی از جانب بادار شان برایش داده شده تشکیل میدهد. مردم از دولت در حل اساسی قضیه کوچیها نا امیدند. زیرا دولت خود حامی تداوم کوچیگری می باشد و در مواردی با سکوت و پشتیبانی مخفیانه به حمایت از آنها علیه هزاره ها پرداخته است. به همین جهت، در روزهای نخست اشغال ولسوالیهای بهسود توسط کوچیهای طالب نما مردم با تظاهرات مسالمت آمیز شان بسوی نمایندگی ملل متحد در کابل خواهان مداخله و حل قضیه از طریق ملل متحد شدند. این ارگان نیز همانند دولت کرزی در قبال تاخت و تاز وحشیانه کوچیهای طالب نما، سکوت معنی دار نموده و درست یک روز قبل از درخواست کرزی از کوچیها برای ترک ولسوالیهای بهسود، صرفاً خواهان فرستادن نیروهای امنیتی به منظقه آشوب زده شده است. سوال اینست که چرا ملل متحد بخود جرئت موشکافی معضل کوچیگری نمیدهد؟ چرا ملل متحد بحران کوچیگری را بطور اصولی و اساسی در کشور حل نمی کند؟ بخش عمده ماموریت ملل متحد در افغانستان همکاری با دولت جهت زدودن نا امنیها در کشور می باشد. خطر کوچیها و کوچیگری به همان اندازه تهدید کننده ثبات کشور است که خطر طالبان و افراط گرائی. ولی اگر دولت بخواهد، معضل کوچیگری را به آسانی حل و فصل می کند. اصولاً این و ظیفه دولت است که باید بحران را بطور اصولی و برای همیشه با یافتن راه حلهای معقول و منطقی برطرف نماید و ملل متحد برای رسیدن به این مأمول دولت را تحت فشار قرار دهد و در تمام مراحل این جریان همکاری لازم نماید.

 

حملات و تعرض کوچیهای طالب نما در ولسوالیهای بهسود بمردم فهماند که آنها نباید سلاحهای شانرا تسلیم پروسه دایاک و دی.دی.آر می کردند. تمام اقوام غیر پشتون بشمول هزاره ها تازمانیکه معضل بحران آفرین کوچیگری را دولت بطور اصولی حل نساخته نباید سلاحهای باقی مانده شانرا تسلیم نمایند. دولت تا زمانیکه از تبعیض و حق کشی دست برنداشته اعتماد و حمایت مردم را باخود نخواهد داشت.

 

علت اینکه هزاره ها تا هنوز علیه تاخت و تاز کوچیها قیام سرتا سری ننموده اند اینست که آنها نمیخواهند  امنیت کشور بمخاطره افتد. علارغم نا امیدی و سرخوردگی، آنها هنوز کم و بیش امیدوارند که دولت به اصطلاح ملی با همکاری ملل متحد و نهادهای دفاع از حقوق بشر قضیه را حل و فصل نمایند. اگر این بحران کماکان ادامه یابد و دولت نیز سکوت و بی توجهی اختیار نماید مردم علیه کوچیها قیام سرتا سری خواهند کرد.      

 

رهبران و دولتمردان هزاره نیز نقش مهمی در تحت فشار قرار دادن دولت برای یافتن راه حلهای اساسی معضله کوچیگری میتوانند ایفا کنند. آنها باید متحدانه بدولت اخطار دهند اگر تا مدت معین برای این بحران راه حل اساسی نیابد آنها از سمتهای شان استعفا خواهند کرد و مردم نیز ملزم به اطاعت از قوانین دولت نخواهند بود. در حقیقت کوچیگری معضل همه اقوام ساکن در کشور می باشد. ولی هزاره ها با توجه به پشینه ای تاریخی این موضوع، قربانیان اصلی این رنج می باشند. لازم است همه اقوام دولت را زیر فشار قرار دهند تا این معضل برای همیشه در کشور بر طرف گردد.

 

۱ اسد ۱۳۸۶

سفرنامه دایکندی

 

سفرنامه  دایکندی*

 

وقتی به من پیشنهاد شد که برای یکهفته از تاریخ 17 ماه جوزا 1386 تا 24 جوزا به دایکندی بروم با کمال میل پذیرفتم. زیرا علاقه مندم با نقاط مختلف کشور مخصوصاً با ساحات هزارجات (هزارستان) آشنا شوم و شرایط زندگی را در دره ها و مناطق کوهستانی از نزدیک مشاهده نمایم. روز پنجشنبه ساعت 11:20 قبل از ظهر به نیلی مرکز دایکندی رسیدم. هوا نسبتاً گرم بود و گندم خوشه های شانرا تکمیل و آهسته آهسته برای حاصل برداری آماده میشد. در حالیکه هوا در بامیان هنوز سرد است و گندم خوشه های شانرا بتازگی تکمیل کرده است. دایکندی یک ولایت تازه تاسیس است و دارای هشت ولسوالی می باشد که عبارت اند از: نیلی، اشترلی، سنگتخت و بندر، کجران، شهرستان، میرامور، کیتی و خدیر. محصولات عمده مردم را بادام تشکیل میدهد. ولی در سالهای اخیر خشکسالی و بی آبی باعث از بین بردن تعداد کثیر درختان بادام در این ولایت شده است. روز جمعه 18 جوزا تصمیم گرفتیم در کنار دریاچه نیلی به هواخوری و تفریح برویم. آب دریا هنوز گل آلود بود و این چنگی بردلم نزد. عده ای به ماهی گیری مشغول شدند، عده ای به پختن غذا و عده ای به آب بازی. بعد از بعد از آنکه لحظه ای آشپز را در پختن غذا کمک کردم، در درخت توت که تازه رسیده بود بالا شدم و این بیشتر بمنظور تجدید خاطرات و یاد آوری دوران کودکی بود که در جاغوری گذراندم. وقتی کودک بودم در منطقه ام در جاغوری در درختان توت و زردآلو بالا میشدم و گاهی باهم برای بالا شدن در بلند ترین شاخچه درخت مسابقه می گذاشتیم. هر سال وقتی در جاغوری در منطقه میروم از درختانیکه در کودکی در آنها بالا میشدم دیدن می کنم و همه ای خاطرات کوچکی و کودکی ام را بیاد می آورم. آنوقت است که لحظه ای در آنخاطرات پرواز می کنم و خودرا فارغ از دنیای پرهیاهوی کنونی و دردسرهای روزگار و زندگی می یابم. یاد آنروزها و دورانها بخیر و بنظرم هرکس صرفا یکبار دوران کودکی اش را تجربه می کند!  

 

در نزدیکی دریاچه دو کودک یگدانه ماهی را با چنگ در دست داشته شان از آب گرفته بودند. ماهی زنده بود و قسمت دهان شانرا چنگ پاره نموده بود. دو کودک با چاقوی که دردست داشتند خودرا آماده پاره نمودن ماهی می نمودند. دلم برای ماهی سوخت و خواستم هر طور که شده آنرا از دست آن دوکودک نجات دهم. براستی چگونه عاطفه و احساس اجازه می دهد که کسی ماهی را زنده از آب بگیرد و بعد بیرحمانه و با سنگدلی آنرا با چاقو پاره کند؟ بیشتر از بیست دقیقه طول کشید تا دوکودک را متقاعد نمودم که ماهی شانرا در بدل ده افغانی و یگدانه قلم بمن بفروشند. وقتی ماهی را از دست آنها گرفتم دوباره در آب رها ساختم و بعدش نمیدانم زنده شد یا در آب مرد. دو کودک تصور نمودند که ماهی را برای پختن می خرم، اما وقتی دیدند که آنرا در آب انداختم بمن تعجب نمودند! بهرحال، صحنه پاره نمودن ماهی زنده را با کارد نتوانستم تحمل نمایم و فکر می کنم با رها ساختن آن دوباره در آب اشتباهی مرتکب نشدم. بد تر از آن، صحنه ای بود که عده ای دوماهی را در حالیکه زنده بودند با چنگ از آب گرفته بودند و برای چند دقیقه در ظرف پر آب گذاشتند. سپس یکی آنها آب ظرف راهمراه با هردو ماهی بر روی ریگهای داغ انداخت. من صرفاً نظاره کننده صحنه بودم و درحالیکه ماهیها در هوای گرم و بر روی ریگهای داغ آخرین نفس را مظلومانه می کشیدند همان فردیکه آنهارا از ظرف آب بر روی ریگ انداخته بود چاقویش را کشید و هردو ماهی را پاره نمود.

 

- شبهای بهار و تابسان نیلی زیباست و هرشب بعد از صرف غذا لحظه ای را در بیرون اطاق که در یک تپه قرار دارد می نشستم و در تاریکی و خلوت شب صرفا صدای قورباغه رای می شنیدم. باد ملایم بهاری هوای گرم شبهارا کمی سرد می ساخت و در عین حال احساس شاعرانه و رومانتیک می آفرینید. شعر فریدون مشیری را که تحت عنوان "کوچه" سروده قسماً در خاطرم تازه می شد:

 

بی تو، مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره بدنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

 

در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

 

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آنجوی نشستم

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشۀ ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گُل و سنگ

همه دل داده به آواز شب آهنگ

 

یادم آید: تو به من گفتی:

 

" از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن،

آب، آئینۀ عشق گذران است.

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛

باش فردا، که دلت با دیگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!"

 

با تو گفتم: "حذر از عشق!؟- ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو بمن سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم..."

 

بازگفتم که: ((تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!))

 

اشکی از شاخه فروریخت

مرغ شب، ناله تلخی زد و بگریخت...

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

 

یادم آید که: دیگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

 

---

 

رفت در ظلمت غم، آنشب و شبهای دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده، خبر هم،

نه کنی، دیگر از آن کوچه گذر هم...

 

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

 

 - دایکندی همانند دیگر ساحات هزاره جات ناهموار و کوهستانی می باشد. بهار و تابستان آن سرسبز است و تقریباً همه انواع میوه جات را دارا می باشد. در مرکز ولایت (نیلی) مردم اکثراً در قلعه های که دارای دیوارهای بلند می باشند زندگی می کنند. در عصریکه انسان میخواهد در محیط آزاد زندگی کند و با زندگی کردن در میان دیوارهای بلند و تنگ احساس خستگی و ملالت می کند، از عدَۀ اهالی نیلی دلیل زندگی کردن در قلعه را پرسیدم؛ آیا قلعه ساختن در نیلی بیشتر بر مبنای رسم و رواج است و یا نیازمندی؟ عده ای میگویند: ولسوالی گیزاب مربوط ولایت اروزگان که ساکنان آنرا پشتونها تشکیل می دهد و از مرکز زیاد فاصله ندارد همواره تهدیدی برای آنها بشمار می آید و آنها مجبورند برای حفاظت خویش در قلعه زندگی کنند. کوههای ولسوالی گیزاب بخوبی از مرکز نیلی قابل رویت است و صرفاً یگدانه کوتل بزرگ بین مرکز و ولسوالی نامبرده حایل می باشد. از آنجائیکه متاسفانه اکثر مناطق پشتون نشین در نا امنی و نا امن سازی شهرت خاصی در کشور ما دارد و گاهگاهی کماکان تعرضات و حمله از جانب آنها علیه مناطق غیر پشتون نشین صورت می گیرد و مناطق هزاره ها بنابر دلایل متعدد در مقابل تعرضات آنها خیلی آسیب پذیر می باشد، نگرانیهای آنها نمیتواند بی اساس باشد. روند و برنامه خلع سلاح نیز تا هنوز عمدتا و اصولاً در مناطق هزاره نشین و غیر پشتون نشین کشور به اجرا در آمده است و این خود باعث آسیب پذیری بیشتر و گسترده تری هزاره ها در مقابل شورشیان و افراطیان پشتون گردیده است؛ و نمونه فاحش آنرا در جریان حمله کوچیهای وابسته به طالبان در ولسوالیهای حصه اول و دوم بهسود می توان مشاهد کرد. بهرحال، عده ای از اهالی نیلی تخم اختلافات مزمن حزبی و گروهی فی مابین خودشانرا دلیل زندگی کردن در قلعه ذکر می کنند. در مجموع، قلعه ساختن بیشتر جنبه دفاعی و امنیتی دارد.

 

دایکندی بعنوان بخش هزاره جات که سه سال از ارتقا یافتن آن به سطح ولایت می گذرد دارای نقاط قوت و ضعف می باشد. عمده ترین نقاط قوت آن عبارت اند از:

 

 

1- خود جوشی و تحرک گسترده مردم محل:  مردم  دایکندی در امور اجتماعی و تشریک مساعی بطور خیلی قابل توجه پویا و پر تحرک می باشند و این أمر نویدی است برای فردای متفاوت تر این ولایت. در شرایطیکه تا هنوز دایکندی صرفاً در نام ولایت میباشد و کمکهای دولت مرکزی و موئسسات در آن خیلی نا محسوس می باشد، تمام کوتلها و سرکهای پر پیچ و خم را خود مردم محل ایجاد نموده اند. همانند مابقی ساحات هزاره جات، به استثنای ولسوالیهای پشتون نشین و نیمه پشتون نشین، اهالی  دایکندی با وجودیکه در فقر شدید بسر می برند و در مقابل حوادث طبیعی خیلی آسیب پذیر می باشند به زرع کوکنار رو نمی آورند و این، باری، بیانگر همت والا و پایبندی این مردم به معتقدات دینی و اجتماعی شان  میباشد. نشانه های خود جوشی و تحرکات اجتماعی نه تنها در میان مردان بلکه در میان زنان و اقشار مختلف مردم دایکندی به مشاهده میرسد. هم اکنون چندین انجمن فرهنگی و اجتماعی و شورای زنان، من باب نمونه، در این ولایت فعال می باشند و با آنکه چیزی از نوع لوژستیکی و مالی در اختیار ندارند خیلی مشتاقانه حاضر به سهم گرفتن در بازسازی و پیشرفت ولایت شان می باشند. من معتقدم اگر در رأس این ولایت یک والی دلسوز و صادق قرار داشته باشد و صادقانه به ولایت خدمت نماید دایکندی بزودی مسیر انکشافی را در پیش خواهد گرفت.  ولی متاسفانه والی کنونی این ولایت آنطوریکه باید وشاید فعال و با انگیزه بنظر نمی رسد. در طول این سه سال هیچگونه پروژه انکشافی قابل توجه تطبیق نشده است و شخص والی صاحب اکثراً در خارج از ولایت بسر می برد. رابطه بین دوایر دولتی و شخص والی از شرایط خوبی برخوردار نیست و والی در مجموع فرد دیکتاتور و ترشرو بنظر میرسد. علاوه براین، گفته می شود که والی این ولایت با وجودیکه خود شخصاً از قوم هزاره می باشد گرایشهای پشتونی دارد. معاون والی از قوم پشتون است و در ابتدا تصور براین بود که والی با این عمل خویش میخواهد زمینه زندگی مسالمت آمیز فیمابین دو قوم هزاره و پشتون را فراهم آورد. اما دیری نپائید که والی به تبدیل نمودن بعضی مسئولین و کارمندان بعضی ریاستها پرداخت و افراد پشتون را در حالیکه فاقد شرایط بودند جاگزین آنها نمود. زن آقای والی از قوم پشتون است و متعاقباً روابط شانرا بیشتر با پشتونها دارد. بهرحال، ریاستهای دولتی در ولایت تازه تأسیس دایکندی نیاز شدید به ارتقای ظرفیت دارند و از والی ولایت انتظار میرود که صادقانه و دلسوزانه برای خدمت به مردم این ولایت و توانمندی ریاستهای دولتی بپردازد. زمینه بسیج اجتماعی و خود جوشی در میان اهالی دایکندی بخوبی قابل ملاحظه است و این أمر از اهمیت زیادی برخوردار است.   

           

۲- علاقه مندی مفرط به تحصیل و سواد آموزی: دایکندی در طول سالیان طولانی محرومیتهای گسترده را تجربه نموده است. این محرومیتها و بی مهریها در همه عرصه های زندگی مردم دایکندی بطور آشکارا بمشاهد میرسد. میزان بیسوادی در این ولایت نسبت به ولایات دیگر هزاره نشین بالا می باشد. افراد تحصیل کرده آن عمدتاً با رفتن در خارج از کشور به تحصیل پرداخته اند و هنوز که هنوز است اکثر ولسوالیهای این ولایت از داشتن مکتب در سطح لیسه محروم است. خوشبختانه در سالهای اخیر جوانان این ولایت توانسته اند که بیشتر به تحصیل بپردازند و تعداد آنها در داخل و خارج ولایت روبه افزایش می باشد. یکی از دوستان دایکندی قضیه دختری را برایم بیان نمود که خیلی متاثر کننده بود. دختری بنام شریفه که از ولسوالی شهرستان دایکندی می باشد فعلاً محصل پل تخنیک کابل بوده که از سالیان قبل بدین سو دچار مرض مزمن تبرکلوز (سل) می باشد. پدرش چند سال قبل از اثر همین مرض مزمن فوت نموده است و مادرش در منطقه با لباس شوئی در خانه های دیگران مصارف زندگی شانرا فراهم می کند. یگانه برادر این دختر که صنف هفت مکتب می باشد در منطقه و با مادرش بسر می برد. دختر نامبرده از سالهای بسیار قبل مصاب به این مرض شده و مداوم دوا استعمال می کند. در روزهای اخیر که در دایکندی بودم گفته میشد که مریضی شان روبه وخامت گذاشته و مادرش را از منطقه خواسته اند تا بکابل بیاید. مریضی تبرکلوز (سل) در کشور همسایه پاکستان قابل علاج است. ولی از اثر شدت فقر آنها حتی قادر به انتقال دختر مریض به آنکشور نیستند و او احتمالاً حیات شانرا از دست خواهد داد. این داستان ضمن بازگو نمودن واقعیت تلخ و دردناک، حکایت از همت و اراده والای مردم دایکندی می کند. شریفه در حالیکه به مرض مزمن از چند سال  قبل بدین سو دچار می باشد و تمام رنجها و مشقتهارا تحمل می کند. ولی تحصیلات عالی شانرا در دانشگاه و پل تخنیک ادامه می دهد.  

 

اکثر خانواده ها در دایکندی از سالیان قبل بدینسو معلمین مکاتب شانرا معاش غیردولتی نیز پرداخت می کنند و این أمر در اکثر نقاط کشور کم سابقه است. معلمین رضاکار و نیمه رضا کار زیاد در این ولایت وجود دارد و علاقه مند وقف دوساعت وقتشان برای برنامه های تعلیمی و آموزشی برای مابقی افراد می باشند. خلاصه، انتظار میرود که ولایت دایکندی تا چند سال آینده در زمینه علم و سواد آموزی رشد شایان نماید.   

  

 

نقاط ضعف:

 

بنظر من عمده ترین نقطه ضعف و یا جنبه منفی که در ولایت دایکندی فعلاً احساس می شود نفوذ گسترده احزاب داخلی می باشد که در طی چند سال اخیر با عملکردهای خویش تصویر شدیداً منفی از خویش بجا گذاشته اند. احزاب در این ولایت تا هنوز نفوذ شانرا حفظ نموده اند و وابستگی حزبی و گروهی در این ولایت در مقایسه با بعضی ساحات دیگر هزارجات (هزارستان) بیشتر احساس می شود. از طرفی، گفته می شود کشور ایران نیز کماکان در این ولایت نفوذ قابل توجه دارد و مداوم صحبت از سپاه محمد وسپاه علی می شود که از طرف ایران تقویت می گردد و بداخل کشور فرستاده میشود. هدف اصلی از فعالیتهای حلقات و عناصر مختلف تحت نام سپاه محمد و علی در هزارستان و تقویت آنها توسط ایران برای عده کثیری افراد در جامعه ما قابل درک نبوده و لازم می بینم حتی الامکان در نوشته های بعدی بطور جداگانه آنرا  انعکاس دهم. بهرحال، تاریخ و گذشت زمان ثابت نموده است که هر اندازه هزاره ها به ایران وابستگی داشته باشند  به همان اندازه ضربه های اجتماعی و سیاسی را متحمل می شوند. هزاره ها باید هوشیاری شانرا حفظ نموده و نگذارند ایرانیها با اشک تمساح ریختن و ترفند های دیگر خویش به سوء استفاده از ما بپردازند.

 

در اخیر لازم است اشاره مختصر به گوشه ای از فرهنگ حاکم در این ولایت نمایم. افغانستان در مجموع یک کشور سنتی است و هزارجات (هزارستان) نیز از این أمر مستثنی نمی باشد. ساحات مختلف هزارجات رسوم مختص به خود شانرا دارند. من باب نمونه، زنان و دختران ولایت دایکندی همانند مردان کلاه ویژه در زیر چادر شان به سر می گذارند. کلاه به سر گذاشتن حتی از سنین 12 و 14 شروع می شود. کاملاً هویدا است که استعمال کلاه از لحاظ طبی، با توجه به اینکه دایکندی در فصلهای بهار و تابستان خیلی گرم می باشد، ضرر دارد و نیز زیبائی و زیبا شناختی را در تقابل قرار می گیرد. خوشبختانه، قشر باسواد دختران و زنان و همچنین خانواده هائیکه در سالهای گذشته در کشورهای دیگر مهاجر شده و هم اکنون برگشته از استعمال کلاه سرباز زده اند و انتظار میرود این رسم و رواج با مرور زمان از بین برود و یا حد اقل جای شانرا به فرهنگ و رسوم عقلانی تر بدهد.    

 

۱۰ ماه سرطان ۱۳۸۶ 

* مطلب فوق عمدتاً بر اساس یافته های شخص خودم است و جنبه های تحقیقاتی آن رسمی نمی باشد.

فراق

 

بار فراق

 

 دوستان

 

 بسکه نشسته

 بردلم

 

سلام دوباره! در این شبها در اطاقم تک و تنها می باشم و راستش فعلاً حوصله مطالعه نمودن و بازی با کتابها را ندارم. سرگرمیهای عمده ام نشستن در کنج اطاق و گوش دادن به آهنگهای سیاوش قمیشی می باشد. سیاوش قمیشی؟! آری عزیز! میدانم سلیقه ها فرق می کنند و تو شاید از این آهنگها خوشت نیاید. میخواهم بگویم که گرچه سیاوش قمیشی اکثراً انقلابی و معترضانه می خواند و می سراید و خواندنهایش مربوط شرایط خاص جامعه ایران می باشد. ولی بعضی اشعار و آهنگهایش برایم چنان مغناطیسی است که مجنونم می سازد و دوست دارم محبوبم را در شاخه ها و جوانه های سبز جنون به جستجو بپردازم. بطور نمونه، این ساحر (قمیشی) با لهجه خاص خودش چنین می خواند:

 

بارون رو دوست دارم هنوز

 چون تورا یادم می یاره 

 

حس می کنم پیش منی

وقتی که بارون می باره

 

بارون رو دوست دارم هنوز

بدون چتر و سر پناه

 

وقتی که حرفای دلم

جا میگیرد توی آن

 

شونه به شونه می رفتیم

منو تو، تو جشن بارون

 

حالا تو نیستی و خیسه

چشمان منو خیابون

 

بارون رو دوست داشتی یه روز

تو خلوت پیاده رو

 

عزیز! آلبوم عکسهایت را بلا استثنا هر شب در خلوت تنهائی خیره می شوم و راستی در لباس عروس مانند تان خیلی زیبا می باشی. رنگ آسمانی آن و چهره معصومت که سرشار از سرور و شادابی می باشد مرا بیشتر خیره می سازد و میخواهم بدانم رنگ عشق (واقعی) چی است. مگر رنگ آن غیر از رنگ آسمانی و معصومیت و شکوه آن غیر از شکوه و معصومیت تان است؟! عکسی را که در زیر درخت و در کنار گلهای آفتاب پرست و سبزیها در داخل حیاط منزل گرفته اید خیلی دوست دارم و لبخند عاشقانه تان که در عکس دیده می شود آنرا محشری ساخته است. از شما میخواهم درختان و گلهای توی حویلی را خیلی مراقبت و مواظبت کنید تا روز برگذاری جشن نامزدی مان آنها بزرگ وبیشتر سرسبز و بهاری شوند.

 

در این شبها بیشتر میخواهم برایت زنگ بزنم و خیلی احساس تنهائی و دلتنگی می کنم. ولی می ترسم مزاحم مطالعه و درسهای تان شوم. در بعد از ظهر چهارشنبه 09 ماه جوزا 1386 بکابل میرسم و فردای آنروز (پنجشنبه) در اولین ساعات بعد از ظهر زنگ دروازه منزل را بصدا در می آورم. میخواهم دروازه را این بار خودت برویم باز کنی.

 

۸ ماه جوزا ۱۳۸۶

به پیشواز فرا رسیدن مراسم نامزدی

 

گلبرگ

 

 

سلام ... عزیز! سلام بر معصومیت و قلب زیبایت که هرکدام آئینه ی صداقت، انسانیت، عشق واقعی و عقلانیت می باشند. روز پنجشنبه فرصتی بود برای رفتن به شهرک دوازده امام (محلیکه منزل تازه تاسیس ما در آن در شرف سبز شدن میباشد) با گذشتن از کوچه های خاک آلود شهر کابل بمنظور آشنائی و گفت و شنودهای بیشتر. قدم زدن در کوچه های خلوت ساحه کارته چار در قبل از ظهر روز جمعه برایم یاد آور خاطرات چهار سال قبل بود که بیشتر از شش ماه را در "مرکز بازسازی و انکشاف وطن" که در جنب لیسه عالی ثوریا واقع می باشد گذراندم. یادت است که با وزیدن باد تند و ناگهانی گرد و خاک فراوان در هوا بلند شد و راستش قلبم با خاکآلود شدن تان متاثر شد. ولی بعد از ظهر آنروز هوا با آمدن باران ملایم بهاری خیلی زیبا شد. هردوی ما حین قدم زدن چنان مصروف صحبت و گفت و شنود بودیم که خیس شدن لباسها در زیر باران را متوجه نشدیم.

 

بعد از فراهم ساختن کارهای مقدماتی مراسم نامزدی، دیروز کابل را بقصد ... ترک گفتم و در مسیر راه دامنه های سرسبز طبیعت و باران ملایم بهاری پیوسته تورا بیادم می آورد. تپه ها و کوهها همه سبز و بهاری شده بودند و مناظر دیدنی و مسحور کننده ای را برای عابرین و مسافران بعنوان "برگ سبز تحفه درویش" هدیه می دادند. کاش در آنلحظه ها تماشای طبیعت سر سبز را می توانستم با تو شریک سازم و کاش دستهای ظریف و کوچک تانرا در دست گرفته و لحظه ای در میان سبزه زارها به قدم زدن می پرداختیم.

 

... عزیز! تو زیبائی و من عشق واقعی را در تو جستجو می کنم. قلب مهربانت بیشتر به گلستان و طبیعت سرسبز همیشه بهاری می ماند که من از تماشای آن هرگز خسته نخواهم شد.

 

ما دوستدار و عاشق واقعی همدیگر خواهیم ماند و تا چند روز دیگر سر آغاز عشق جاودانی مانرا با جمعی از دوستان و در حضور خانواده های طرفین جشن خواهیم گرفت. از بارگاه خالق لایزال زندگی مملو از سعادت و موفقیت را همیشه تمنا می کنیم.

 

در دل چگونه یاد تو میمیرد

یاد تو یاد عشق نخستین است

 

یاد تو آنخزان دل انگیزیست

کاو را هزار جلوه ای رنگین است

 

بگذار زاهدان سیه دامن

رسوای کوی و انجمنم خوانند

 

نام مرا به ننگ بیالایند

اینان که آفریده ای شیطان اند

 

امّا من آن شکوفه ی بهاری ام

کز شاخه های یاد تو میرویم

 

شبها تورا به گوشه ای تنهائی

در یاد آشنای تو می جویم

 

شعر از: فروغ فرخزاد

 

۳۱ ماه ثور ۱۳۸۶

مناطق جنوبی کشور

در مناطق جنوبی کشور چی خبر است؟

 

تروریزم برای کشورهای جهان پدیده تازه نیست و تقریباً همه این چالیش را در درون خویش در یک مقطع زمانی و مکانی تجربه نموده است. کشورها همه در گذشته با پدیده تروریزم واحد از نوع کنونی آن مواجه نبوده اند و هر کشور تروریزم مختص به خود شانرا داشته که در نتیجه عوامل مختلف عمدتاً داخلی بوجود می آمده است.

 

تروریزم کنونی که ابعاد آن با گذشت زمان گسترده تر می گردد و یکی از بزرگترین چالیش جهانی برای کشورها محسوب می گردد پدیده نسبتاً بی سابقه بوده که ظاهرا مهار نشدنی بنظر میرسد و شاید برای جهان و جهانیان شدت و رعب آن به این مقیاس قابل تصور نبود. تروریزم جهانی که مرکز تقویت و آموزش آنرا کشورهای از قبیل افغانستان، پاکستان و عراق تشکیل میدهد تهدید بزرگ جهانی بشمار می آید و تا هنوز کشورهای متعددی بشمول افغانستان، پاکستان و عراق را تا مرز بی ثباتی و نا امنی کشانده است.

 

روزیکه گروه القایده و طالبان دو مجسمه بزرگ و تاریخی بودا در بامیان را تخریب نمودند جامعه جهانی شگفت زده شد. آنها مکرراً ازخود می پرسیدند: مگر ایدئولوژی آنقدر در اعتقادات انسان نیرومند است که اورا به تخریب مجسمه های بودا وادار سازد؟ این سوال توأم با تعجب آنها اولاً حکایت از دست کم گرفتن تاثیرات ایدئولوژی انحرافی در زندگی انسان و ثانیاً ارزش قایل شدن به مجسمه های بودا می کند. ولی تروریزم امروز به شیوه دیگر که عمق وحشیگری و سبعیت را به اثبات میرساند جلوه می کند. من باب نمونه، امروز گوشها و بعضاً چشمها در داخل و خارج از افغانستان با شنیدن و دیدن حملات انتحاری روز افزون، قتل و سربریدن انسانها به شیوه حیوانات عادت می کنند و شنیدن و دیدن این گونه صحنه ها با مرور زمان به جریان عادی روز تبدیل می شود. امروز ویدیو کلیپ صحنه عمل شدیداً فجیع سربریدن انسانرا توسط گروه تروریستی طالبان که در مناطق جنوبی اجرا شده بود در صفحه کمپیوترم باز نموده و تماشا نمودم. صحنه بسیار وحشتناگ و تکان دهنده بود و کاملاً هویدا است که طالبان و اجرا کنندگان این عمل نه تنها مسلمان نیستند بلکه زیشت ترین حیوانات وحشی اند که ظاهراً ساختار فزیکی انسانرا دارا می باشند. فکر می کنید آنها چقدر جانی و قصی القلب اند که افراد را با دست و پای بسته بروی زمین می خوابانند و سپس با کارد در دست داشته شان با خونسردی تمام سر آنهارا از بدن شان جدا می کنند؟

 

سوال اساسی اینستکه چرا مناطق جنوبی کشور پیوسته نا آرام است و چرا مناطق دیگر کشور دستخوش ناآرامی ها نمی شود؟ هزارجات رابه طور مثال مد نظر میگیریم. آیا حاکمیت قانون وامنیت کامل درنتیجه ای توجه دولت وجامعۀ جهانی است یا مردم خود شان صلح دوستند وازناامنی منزجراند؟ دولت وجامعه ای جهانی فعلاً هیچ گونه برنامه انکشافی وتقویت ارگان های امنیتی را درساحات هزاره نشین ندارند وآنها به خوبی میدانند که هزاره ها مردم صلح دوست ومتعهد میباشند ودرهیچ دوره ای تاریخ به ناامن ساختن وبی ثباتی کشور نه پرداخته اند. ساحات وولایات هزاره نشین کشور علارغم اینکه مداوم مورد بی عدالتی وبی توجهی دولت ها بوده است هرگز بستر افراط گرائی ونا امنی نبود ه است. علت اصلیکه شبکه های طالبان و القایده در مناطق غیر پشتون نشین به خصوص هزاره جات نفوذ نمی توانند نفرت و انزجار مردم از آنهاست نه حضور ارگانهای فعال امنیتی. آنها به خوبی میدنند که هیچ قوم وملیت به جز ازقوم پشتون آنها را حمایت نمی کنند وبرادران پشتون مداوم پنا گاه امن برای فعالیت وحضورآنها میباشند.

 

باید صریحاً گفت که طالبان برخاسته ازقوم پشتون است ودردوران حاکمیت آنها نیز صرفاً پشتون ها حامیان آنها بودند. بناءً اگردولت ونیروهای خارجی میخواهند جدی باشبکه های طالبان وطالبانیزم درداخل افغانستان مبارزه کنند اول آنها باید به تعدیل بخشیدن اندیشه ها وگرایش های افراطی که طیف وسیع قوم پشتون درکشورراشامل  میشود بپردازند.    

 

۱۸ ماه ثور ۱۳۸۶

یادی از شهر خاطره

یادی از شهر خاطره

(2)

 

مسافرت زمینی در نتیجه مسافت زیاد بین کوئته و پشاور خسته کن می باشد. وقتی از پشاور حرکت کردم شب را در راه سپری نمودم و در مسیر راه ساعت نه صبح موتر عوارض نمود، دوساعت طول کشید تا  ترمیم گردد و من از فرصت استفاده نموده کمی به قدم زدن و گردش نمودن پرداختم. نقطه کاملاً فقیر نشین و عاری از امکانات زندگی بود. بازی نمودن کودکان پا برهنه در کوچه های مخروبه و حمل نمودن میوه های خاک آلود و پر از مگس و پشه برای فروش در کراچیهای دستی، لحظه ای مرا متاثر ساخت. ولی برایم تازگی نداشت. بعد از سپری نمودن یکشب در مسیر راه پشاور و کوئته، بتاریخ 10 قوس 1385 ساعت 2:00 بعد از ظهر شنبه در کوئته رسیدم و در نقطه ای بنام "سریّاب" از موتر پیاده شدم. چند قدم پیاده روی نموده و خود را در سرک "کرانی، علی آباد، حسین آباد بروری" که نسبتاً از وسط شهر میگذرد رساندم. مرکز شهر در مجموع تغییر نکرده بود و کماکان ساختار سابقه و چند سال قبل خود را حفظ نموده بود. سوار موتر بس بین شهری شدم و بعد از چند دقیقه در ساحه بروری نقطه ای بنام "کرانی - علی آباد" رسیدم. سیمای بروری خیلی تغییر نموده بود وبا حالت هشت سال قبلش هرگز قابل مقایسه نبود. هشتسال پیش ساحه بروری بیشتر به یک دشت می ماند که در آنوقت تازه مهاجرین افغانی در هرگوشه ای آن تعدادی خانه های پراکنده ساخته بودند و هروقت باران می آمد ساحه بروری چنان گل آلود می شد که  مردم به سختی از خانه های شان به بازار آنجا می رفتند و لباسها همه گل آلود می شد. ساکنان آن تقریبا همه مهاجر بودند که در شرایط جنگ و نا امنی افغانستان را ترک گفته و عمدتاً در بروری که ساحه فقیر نشین و متروک شهر کوئته محسوب میشد ساکن می شدند. در یک اطاق معمولی 10 تا 12 نفر عضو یک خانواده زندگی می کرد. در گرمای طاقت فرسای کوئته مهاجرین مجبور بودند که یا کراچی دستی که در آن مقداری میوه و سبزی میگذاشتند در کوچه های خاک آلود برانند و یا خطرات کوههای زغال سنگ را بجان خود قبول نموده و در غارهای آنها به استخراج ذغال سنگ بپردازند. تعداد کثیری کارگران مهاجر در غارهای استخراج ذغال سنگ حیات شانرا از دست دادند و یا معیوب شدند. تازه همین کارگری خطر آفرین و شاقه برای همه میسر نبود! اما امروز ساحه بروری خیلی انکشاف نموده است و سرکها همه پخته کاری شده اند. ساحه گسترده آن با احداث منازل و ساختمانهای رهایشی و عمومی رنگ دیگری بخود گرفته است.

 

بروری در آنوقت یکی از نقاط بسیار فقیر نشین کوئته محسوب میشد، و امروز یکی از بهترین ساحات این سوبه بلوچستان بشمار می آید و قابلیت رشد و انکشاف بیشتر را دارا می باشد. چندین مارکیت نسبتاً بزرگ که لوازم گوناگون و مدرن زندگی در آنها بفروش می رسند در نقاط مختلف بازارهای بروری احداث شده است و ساکنین میتوانند تقریباً همه مایحتاج شانرا از همین بازارها بدست آورند. وقتی در بازار علی آباد پیاده شدم همه چیز برایم تازگی داشت و یابیدن خانه دوستان و خویشاوندان از طریق آدرسی که در اختیار داشتم برایم غیر ممکن بود. مجبور شدم از تلفنخانه برای آنها زنگ بزنم تا مرا ببرند. تا یک هفته، هر بار که از خانه بمنظور رفتن در خارج از ساحه بروری بیرون میشدم راه خود را گم می کردم و با گذشتن از بلاکها و کوچه های گیج کننده بسختی راه خود را پیدا می کردم. اما بروری چگونه توانست قابلیت رشد و انکشاف شهری را کسب نماید؟ نخست اینکه این ساحه از لحاظ موقعیت و عمرانی برای انکشاف خیلی مستعد می باشد و ثانیاً، اکثر ساکنان آن می گفتند که قسمت اعظم انکشافات کنونی مربوط چهار سال اخیر می باشد و امروز از هر چهار خانه حد اقل یکنفر در کشورهای اروپائی کار می کند. بناءً هزینه و مصارف آنها با کارگری در خارج تهیه می شود.

 

پنج سال را در کوئته گذراندم و محل سکونتم عمدتاً در "علمدار رود" بود. روز سوم از کرانی علی آباد سوار موترهای بین شهری شده تا درعلمدار رود و مری آباد رفته و از عده ای دوستان و آشنایانیکه تا هنوز در آنجا بودند دیدن کنم. علمدار رود و مری آباد در مجموع همان ساختار قدیمی شانرا داشتند. از جمله تغییرات کلی و جزئی برداشتن غرفه ها از "سرمیدانی" و "سرای نمک" ترمیم کوچه های بین محل، ایجاد بعضی تالارهای عروسی و نامگذاری کوچه های ساحه مری آباد با نصب تابلوها در ابتدای هر کوچه بود. "گلستان تاون" که در عقب علمدار رود واقع است نیز تا هشت سال قبل از سکنه خالی بود و صرفاً تعدادی منازل پراکنده در آن دیده میشد که در همان سالها ساخته شد. تقریباً هر روز صبح در میدان ولیبال که در ساحه گلستان تاون واقع بود با جمعی از دوستان برای ولیبال بازی می رفتیم و بعضی روزها در ساعات صبح به ویژه در فصلهای بهار و تابستان تا حوض آب که در ساحه گسترده "چاونی" واقع است به قدم زدن می پرداختیم. یاد آنروزها و لحظه ها بخیر و کاش برگشتن به گذشته ها که تمام مصروفیتهارا درس خواندن و مطالعه تشکیل میداد و هروقت خسته و دلتنگ می شدیم به تفریح می پرداختیم، ممکن بود!  اکنون مصروفیتها از نوع دیگر شده و نیازمندیهای زندگی نیز افزایش یافته است. در چنین شرایطی، گذشته های شرین بیشتر به یک خواب و خیال می مانند که گویا جنبه های عینی و واقعی نداشتند. وقتی از گلستان تاون دیدن کردم میدان ولیبال را نیافتم و همه جا پر از سکنه شده بود.

 

دیدار از اساتیدیکه مدتی را در نزد آنها شاگردی نمودم برایم تجدید خاطرات بود؛ ملاقات با آنها و لحظه ای از گذشته گفتن و خندیدن برایم احساسی توأم با سرور و تأثر می آفرید.

 

یکی از اهدافم برای رفتن به کوئته انتقال کتابهایم بود که حین ترک کوئته آنها را در خانه دوستان گذاشتم. کتابهایم برایم خیلی دوست داشتنی بود و در حقیقت سرمایه علمی محسوب می شد. طرحهای گوناگون برای استفاده بهتر و بیشتر آنها در نظر داشتم که ایجاد کتابخانه کوچک در گوشه اطاقهای منزل یکی از آنها بود. اما در روز سوم متوجه شدم که متاسفانه همه آنها از اثر بی توجهی اقاریب تکه و پاره شده است و تعداد کثیر آنها به نحوی ناپدید شده بود. صرفاً چند جلد کتابهای معمولی و بعضی دفترچه های مستعمل باقی مانده بود. این عمل بسیار ناراحت و متأثرم ساخت و تمام دوازده روز را که در آنجا سپری نمودم برایم با ناراحتی و تأثر فراوان همراه بود. هنوز هم ناراحتم و هروقت یکایک آنها را بیاد می آورم بیشتر ناراحتم می سازد.

 

پنج سال زندگی کردن در کوئته هرگز به اندازه یکسال زندگی کردن در پشاور برایم بازگو کننده درد و درک رنج مهاجرت نبود. تا زمانیکه در کوئته بودم احساس مهاجر بودن نمی کردم و حتی مهاجرینیکه در آنوقت از کابل در اثر جنگ و نا امنی به کوئته می آمدند مرا چندان متأثر نمی ساخت. عوامل عمده آنها چند چیز است که ذیلاً بیان می گردد:

 

1- ولسوالی جاغوری در زمانیکه من در آنجا تحصیل می کردم نسبتاً عاری از نا امنی و جنگ بود. خوشبختانه در آنجا درد آوارگی و جنگ را تجربه ننمودم و وقتی در کوئته رفتم محیط آنجا ،برخلاف شهر پشاور، غربت آفرین نبود. باوجودیکه زمینه اشتغال و کارگری در کوئته برای مهاجرین و غیر پاکستانیها خیلی کم است، زندگی در مجموع خوب می گذشت و با ورود مهاجرین تازه وارد به کوئته فضا و شرایط حاکم چندان تغییر نمی کرد. خلاصه، تازمانیکه در کوئته بودم احساس مهاجر و بی خانه و کاشانه بودن را نمی کردم و فکر می کردم دیگران نیز احساس مهاجر بودن را نمی کردند.

 

2- کوچکی از لحاظ سنی یکی از عوامل دیگر بود که بموجب آن تأثیرات و درد مهاجرت را در آنزمان درکوئته کمتر احساس می کردم. متعاقباً، سطحی بودن و با قضایا سطحی برخورد نمودن عادتم بود. زمانیکه کوئته را بقصد پشاور ترک گفتم بین هجده و بیست سال عمر داشتم.

 

3- کوئته در مقایسه با پشاور یک جامعه بسته بوده که متعاقباً در آنزمان از فضای فرهنگی نیز عاری بنظر می رسید. مراکز آموزشی که در بین مهاجرین و غیر پاکستانیها فعالیت می کرد نیز متأثر از همین شرایط  جمود و خمود بود. ناگفته نباید گذاشت که در سالهای اخیر فضای فرهنگی این شهر پا بپای روند انکشافاتیکه فوقاً بیان گردید رشد قابل توجه نموده است و امروز، بطور نمونه، چندین کتابخانه های بزرگ در ساحه بروری احداث شده که با داشتن کتابهای بسیار جالب و متنوع دارای تعداد کثیر مشتری می باشند. مد آرایش و لباس پوشیدن در بین دختران و پسران نیز تا حد زیادی تغییر نموده است و در مجموع، فضای فرهنگی و اجتماعی زندگی در شهر کوئته بطور قابل توجهی حالت دینامیک را بخود گرفته است.

 

 تغییر کوئته از جامعه بسته به یک جامعه نسبتاً باز شاید دلایل متعددی داشته باشد و یکی از دلایل و عوامل آن ادغام تدریجی مهاجرین تازه وارد با ساکنان و باشندگان افغانی- پاکستانی که خود نیز به نحوی مهاجر می باشند و در دوران رژیمهای سابق به آنجا کوچ نموده اند و با مرور زمان تابعیت پاکستانی کسب نموده اند، می باشد. کنش متقابل (انترکشن) که در نتیجه روابط متقابل بین گروههای یک جامعه بوجود می آید، از نقطه نظر جامعه شناسی امروزی نقش برجسته را در تغییر مسیر فرهنگی و اجتماعی جامعه ایفا می کند. نکته قابل تأمل که لازم می بینم در این بخش صرفاً اشاره نمایم اینست که ساکنین نیمه اصلی کوئته در زمان جنگ و نا امنی مهاجرین تازه وارد را به نشانه تحقیر "لالی" و گاهی "اوغوستانی لالی" می گفتند. عده ای از جوانان مهاجر چند صباحی که از اقامت شان در آنجا می گذشت به تغییر لهجه و آرایش مو و لباس به  شیوه آنها می پرداختند تا وانمود سازند که اهل کوئته اند نه افغانستان! ولی حالا که تعدادی ساکنان اصلی و نیمه اصلی کوئته (کوئته گیها) همزمان با سرازیر شدن انجوها در کشور، برای کاریابی در افغانستان آمده اند متقابلاً رویش تکلم و زبان شان از طرف افغانستانیها و افغانها مورد تحقیر توأم با یکنوع تنفر قرار میگیرد! دیروز آنها "اوغوستانیها" و "لالی ها" را تحقیر می کردند وامروز همین اوغوستانیها آنها را تحقیر می نمایند. باری! این أمر بیانگر نا رسائیهای گسترده روانی- اجتماعی جامعه ما می باشد و در فرصتهای آینده این موضوع را در نوشته جداگانه ببحث خواهم گرفت. چنین بنظر میرسد که استعمال تحقیر آمیز "لالی" و "اوغوستانی" در سالهای اخیر بعد از حاکمیت صلح و امنیت نسبی در کشور، علیه مهاجرین و افراد تازه وارد در کوئته خیلی تقلیل یافته است. بعضی اوغوستانیهای دیروز، امروز مالک بهترین زندگی در این شهر شده اند که کماکان با همان قیافه و شکل و شمایل وطنی و محلی شان زندگی می کنند.

کوئته و پشاور هردو آئینه شرایط متفاوت زندگی مهاجرین افغانی می باشند و هرکدام ویژه گیهای مختص به خود شانرا دارند. زندگی المناک مهاجرین در پشاور مرا با واقعیتها و پیچیدگیهای زیادی که در جامعه کنونی ما وجود دارد نزدیک ساخت و زندگی کردن در کوئته برایم مقدمه ای بود برای آشنا شدن با این واقعیتها. کوئته در آنوقت یک جامعه بسته بود و خارج شدن از این شهر برایم به منزله  " تولدی دیگر" بود.   

 

۳۱ ماه حمل ۱۳۸۶