روزهای دشوار زندگی من و خانمم
بیچاره خسر مادرم کمتر از یکسال است که در بیستر بیماری مهلک سرطان افتاده و اینروزها وضعیتش بشدت وخیم است. زبانش طی یکی دو ماه اخیر بند آمده و هرگونه قدرت سخن گفتن و حرف زدن را از دست داده است. واقعا دلم برایش میسوزد و با دیدن حالت اسفناک صحی اش به سختی اشکهایم را جلوگیری میکنم. خانمم که از نوع بیماری مادرش آگاه نیست و لابد اکثر روزها به مراقبت از وی می پردازد بعضا شکایت میکند که از کثرت رفت و آمد و رسیده گی به مادر رنجورش خسته شده و آنگاه با نگرانی سوال میکند که چرا وضعیت مادرش بیشتر رو به وخامت است تا صحت یابی؟ "نمیدانم" تا بحال همواره جواب من بوده است و جرئت نمیتوانم که بگویم صحت یابی مادر بیچاره ما تقریبا غیر ممکن است و مرض مهلک سرطان هر لحظه ممکن است به حیاتش خاتمه دهد. نمیدانم بیچاره خانمم بعد از مرگ مادرش که خیلی به او وابسته است چی حالی خواهد داشت. نگرانیها از عواقب بیماری و رفتن احتمالی وی از جمع ما بشدت ذهنم را بخود مشغول ساخته به حدیکه طی چند ماه اخیر قادر به تمرکز فکری نیستم و همه اش به وی و سرنوشت شوهر و فرزندانش می اندیشم. خدایا! میدانی چقدر دشوار است این وضعیت! به این مریض و خانواده رحم کنید و همه ی مریضان را شفا عنایت کنید. آمین یا رب العالمین
۱۷ دلو ۱۳۸۹