شکوفه ای درد

 

 امروز بمنظور رفتن در ساحه پل خشک دشت برچی سوار موتر بس شدم. در حالیکه در ساحه نزدیک میشدم موتر نیروهای پولیس با خشونت موترهارا در کنار جاده تنگ امر توقف میداد گویا اینکه مقامات عالی رتبه دولتی در غرب کابل، دشت برچی می آید و برنامه ای دارد. به تعقیب موتر پولیس تعداد موترهای دیگر از فاصله نسبتاً دور در حرکت بودند که در آنها جمعی عمدتاً هزاره ها عکسهای روح الله نیکپا، قهرمان ملی المپیک کشور را به نشانه استقبال و جشن حمل می کردند و شعار سر میدادند. ضمناً از مردم ایستاده در دو طرف جاده و عابرین میخواستند قهرمان المپیک را با شعار دادن و کف زدن همراهی کنند. چی عجب! در افغانستان قاعده بر اینست که پولیس و نیروهای امنیتی چی در مراسم شادی و چی در حوادث امنیتی و اضطراری برای توقف موترها و مردم در کنار جاده از خشونت و حتی لوله و کنداق تفنگ کار بگیرد. یکی از راکبین موتر بس که در آن من نیز سوار بودم از دیگری در مورد محل اصلی سکونت قهرمان ملی المپیک پرسید. راکبین موتر عمدتا از مناطق مختلف هزارستان بودند. در جواب این سوال یکی گفت: از غزنی است. دیگری فورا پرسید: از کدام ولسوالی غزنی؟ فرد اول گفت: بنظرم از جاغوری است (جواب دهنده بنظر میرسید که اهل عزنی و جاغوری باشد!) فرد دیگر کمی از فاصله دورتر با صدای بلندتر حاکی از غرور گفت: نی، نی بیه در! از ولسوالی بهسود، منطقه «قول خویش» است. از لحن سوال و رد و نفی جواباتی در مقابل آن، بخوبی دانسته میشد که راکبین موتر که مربوط به نقاط مختلف هزارستان بودند با چی هدفی در مورد سکونت روح الله نیکپا می پرسیدند. موضوع سمت گرایی که بدبختانه یک پدیده شکننده اجتماعی در جامعه هزاره عمدتا ً مربوط سالهای اخیر بعد از سقوط طالبان می باشد بخوبی در هدف اصلی سوال و جواب آنها محسوس بود. از آنجائیکه قبلاً در یکی از نوشته هایم این موضوع را ببحث گرفته بودم، راستش در هنگامیکه اینگونه سوالات و جوابات آنها تدریجا حالت دیگری بخود میگرفت متاثر شدم و با درد و رنج و صدای نسبتاً بلند گفتم: قوما! مهم نیست که روح الله نیکپا از کدام ولایت و ولسوالی می باشد. مهم اینست که از لحاظ اتنیکی به کدام قومی تعلق دارد و همینکه یک فرد هزاره است، افتخار بزرگی برای همه ای ما می باشد! برای یک لحظه سکوت معنی دار در بین جدل کنندگان و مابقی راکبین حاکم شد، موتر در ایستادگاه آخر رسید و همگی پیاده شدیم.

 بهرحال، روح الله نیکپا در حالیکه رأس و نیم تنش را از سقف موتر بیرون کشیده بود و دستش را به نشانه خرسندی و سپاسگذاری در مقابل استقبال تماشا چیان تکان میداد در امتداد دشت برچی در حرکت بود. هرجا که میرسید مردم در کنار کراچیهای دستی و فرقونهای شان  در دو طرف جاده با چشم و دهن باز عمدتا حاکی از تعجب اورا همراهی می کردند تا با کف زدن و شعار دادن. اینگونه خیره نگریستن آنها فکر می کنم خیلی معنی دار بود؛ مردمیکه در طول تاریخ از اثر بی عدالتیها، ظلم و ستم، حق کشیها و تبعیضات مزمن که از سوی رژیمهای گذشته و کنونی علیه آنها اعمال شده و در نتیجه عمدتا تمام همّ و غم شان پیدا کردن آب و نان جهت تداوم نیمه بند حیات می باشد به آسانی فرصت پرداختن به رشد و بارور سازی استعدادهای نهفته شان ندارند. آنها مجبورند بخش اعظم نیروهای جسمی، روحی و فکری شانرا صرف رهایی از چنگال بی رحم و بی امان نیازمندیهای اولیه بشیوه قوت لایموت کنند. در چنین حالتی وقتی آنها در کنار کراچیهای دستی شان با سیمای خسته و حاکی از رنج مداوم روزگار لحظه ای گذر پر زرق و برق روح الله نیکپا و یا شخص دیگری را تماشا می کنند طبعاً در قدم نخست متعجب می شوند و با چشمان حاکی از تعجب و ناباوری به او خیره می شوند. تعجب آنها از اینست که چگونه روح الله نیکپا توانسته مشکل آب و نان را حل کند و به ورزش و بارور سازی فکری و ذهنی رو آورد؟ حال که روح الله همانند مابقی هزاره ها برای قوت لایموت جان کنی نمی کند و از این لحاظ تا حدی آسوده خاطر است، چی کسی و با کدام منابع و عایداتی اورا در ورزش که بخشی از نیازمندیهای ثانویه می باشد یاری می رساند؟ اینها نمونه ای از سوالاتی توام با تعجب است که در آنروز در نگاههای خسته تماشا چیان غرب کابل بخوبی میتوانستی بخوانی.

 قبل از آنکه روح الله نیکپا از مقابل ما با موتر حاملش بگذرد ابتدا تصمیم گرفتم در یک گوشه ای ایستاده شده و از فاصله نسبتا دور این صحنه را تماشا کنم. اما در لحظات آخر هنگامیکه نزدیک میشد ناگهان در درونم احساس شدید هیجان نمودم، با قدمهای سریع خودرا در کنار جاده رساندم و با صدای توام با درد و هیجان شعار "زنده باد باچه آزره" را سر دادم. روح الله نیکپا در حقیقت شکوفه از یک دردی بود که در سیمای ظاهراً مسرور او و تماشا چیان در کنار کراچیهای دستی شان تبارز یافته بود. در این هنگام بغض شدید گلویم را فشرد و براستی نتوانستم جلو اشکهایم را بگیرم.

 آری! روح الله نیکپا شکوفه از یک دردی بود که علارغم مشکلات توانفرسای زندگی و متعلق بودن به یک خانواده عادی و فقیر که نه تنها توانست شایستگی راه یافتن به بازیهای جهانی در چین را پیدا کند، بلکه مدال آور پر افتخار و بی سابقه کشور نیز گردد. روح الله از لحاظ استعداد در جامعه هزاره یک فرد استثنایی نیست. بباور عموم، اگر غم آب و نان هزاره هارا بگذارد، هزاران روح الله و روح الله های دیگر در این طبقه محروم وجود دارد که هر کدام میتوانند به نوبه خود افتخارات بسی بزرگتر برای کشور و مردم خویش به ارمغان آورند. اما افسوس که فقر حاکم، غم آب و نان و ... مجالی برای بکارگیری و تبارز این استعدادها نمیدهد و در نتیجه ضایع می شوند.

 روح الله نیکپا با دست پر برگشت و در داخل با استقبال گسترده مردم و دولت قرار گرفت. حامد کرزی فوراً یک دربند حویلی را بعنوان جایزه برایش اختصاص داد و از مردم و مقامات دولتی خواست تا از روح الله نیکپا استقبال رسمی بعمل آرند. دو روز قبل قهرمان ملی المپیک و تعداد دیگر ورزشکاران را رسما در قصر سلامخانه دعوت نمود و مدال شاه امان الله و مقداری پول نقد را به ترتیب به روح الله و دیگر ورزشکاران کشور اعطا نمود. حقیقت أمر اینست که تشویق روح الله نیکپا و اعطاء مدال و غیره به وی بخشی از مبارزات انتخاباتی کرزی را تشکیل میدهد، نه واقعاً تشویق آنها. با توجه به اینکه کرزی بخوبی میداند که حمایتهای پنهان و آشکار دولتش از تجاوز وحشیانه کوچیهای طالب نما در مناطق هزارستان و تداوم بی عدالتیها بشیوه های مختلف در طول زمامداری کرزی علیه جامعه هزاره آنها را ناراحت و رنجیده ساخته، اکنون نا امیدانه در صدد کسب حمایت هزاره ها برای انتخاب مجدد شان در دوره انتخابات نچندان دور می باشد. به همین جهت کریم خلیلی را از طرف دولت در فرودگاه برای استقبال روح الله حین برگشت شان فرستاد تا از یکطرف خلیلی خودش فرصتی برای کسب محبوبیت در میان توده مردم بیابد و در صورت انتخاب مجدد کرزی موقعیتش را در کنار شان حفظ کند، و از طرف دیگر نوعی مبارزه انتخاباتی برای بادارش صورت گیرد. برهمگان معلوم است که خلیلی از روزیکه جیره خوار کرزی در کابینه اش گردید، نه تنها با هزاره ها که یگانه پایگاه قدرت و اقتدار شانرا تشکیل میدهند فاصله عامدانه گرفت، بلکه احساسات مردمی اش را کاملا از خود برید. بنا براین، حضور کریم خلیلی در فرودگاه جهت استقبال از روح الله نیکپا به هیچ وجه بر اساس تمایل شخصی شان نبوده، بلکه بدستور کرزی بمنظور اهداف فوق الذکر صورت گرفت.

 تا جائیکه بنده از نزدیک در جریانم، سرک چند کیلومتری بامیان- یکاولنگ قرار بود در اوایل سال جاری، یعنی فصل بهار، با حضور حامد کرزی افتتاح گردد. در جلسه ویژه که والی بامیان نیز حضور داشت حتی تاریخ نسبتاً دقیق سفر کرزی ببامیان از سوی والی اعلان گردید و بتمام ارگانهای دولتی و غیر دولتی وظایفی برای برگذاری مراسم استقبال از ایشان در طی همان جلسه سپرده شد. اما افتتاح سرک مذکور بلا دلیل لغو شد و دقیقا بعد از هجوم مسلحانه کوچیهای طالب نما در مناطق بهسود و آغاز عقب نشینی آنها بعد از چند ماه و تاراج تمام دار و ندار ساکنین آنجا، کرزی تحت امنیت شدید ببامیان آمد تا از طریق افتتاح سرک بامیان- یکاولنگ خشم و انزجار مردم هزاره را به نسبت حمایت دولتش از سرازیر ساختن وحشیانه گروه طالب نما بنحوی فرو نشاند و در ضمن اذهان عمومی را بنفعش در دوره انتخابات آتی تغییر دهد. علاوه بر این، طبق معمول کرزی بازهم وعده های دروغین و کاذب شانرا در حضور هزاره ها در آنجا با کمال بی شرمی و بی ننگی تکرار نمود تا همچنان دل هزاره هارا که مردم صادق و وفادار به کشور و میهن شان می باشند و از رئیس جمهور شان نیز انتظار صداقت را در گفتار و سیاستهای شان دارند، بدست آرد. اما کرزی اینبار نیز کور خوانده است! بی کفایتی در سیاستها و اداره شان از آغاز دوره موقت تا کنون اظهر المّن الشمس است. علاوتاً هزاره ها بطور ویژه از ایشان بنا بر دلایلی که بعضی آنها فوقاً ذکر گردید ناخشنود اند. امید است آنها کماکان سهم فعالانه رأی دهی در انتخابات آتی داشته باشند، در انتخاب شان دقیق باشند و فریب وعده های کرزی و کرزیهارا نخورند.

 

۱۲ سنبله ۱۳۸۷