سلام!

 

میدانی، وقتی از طریق تماس تلفنی آگاه شدم که روز جمعه مراسم عروسی تان است لحظه ای از شدت شوک نفسم بند آمد. بعد از آنکه صحبتهای تلفنی تمام شد، بطور غیر اراده در خاطرات گذشته ما پرواز نمودم و لحظه ای خودرا در عمق آنها احساس نمودم؛ وقتی خیلی کوچک بودی تورا در شیارهائیکه در جنب خانه تان واقع بود می بردم و اذیتت می کردم. در عین حالیکه گریه می کردی مرا با کلوخ و سنگ میزدی. چندین سال گذشت و روزی در پاکستان شنیدم که نامزد شدی. بعد از چندین سال وقتی در "سیاسنگ" به خانه ات آمدم خیلی بزرگ شده بودی ووقتی از دروازه با پیاله و چاینک چای در دست وارد شدی اصلا باورم نشد تو همان کسی هستی که چند سال قبلش خیلی کوچک بودی و حتی راه رفتن را بخوبی بلد نبودی.

 

از آن زمان ببعد تقریباً سال یکبار در سیاسنگ بدیدنت می آمدم و با دیدن تان خوشحال می شدم و خاطرات کودکی در ذهن هردوی ما تداعی می گردید. شرین زبانی و برخورد شایسته ات روحاً مرا بتو وابسته می ساخت و دلداده ات می شدم. ولی حقیقتاً عاشقت نمیشدم و تفاوتهای زیادی بین ما، قطع نظر از نامزدی تان و نارضایتی ات از این نامزدی، وجود داشت. گاهی آنقدر با لهجه عاطفی با من صحبت می کردی که مرا شدیداً متاثر می ساختی و دلباخته ات می شدم.

 

یادت است هر وقت در سیاسنگ می آمدم می گفتی خوشحال می شوی؟ یادت است بارها از نامزدی ات شکایت می کردی و من آنچه را که در ذهنم میرسید بعنوان پشنهاد ورهنمود برایت می گفتم تا با موضوع نامزدی ات کمتر مشکل احساس کنی؟ یادت است می گفتی وقتی نامزد شدی آنقدر خورد بودی که چیزی  از نامزدی نمیدانستی و بعد از آنکه ساعت نامزدی را در دستت بسته نمودند با خوشحالی در نزد برادر بزرگت رفتی و آنرا به او نشان دادی؟ وقتی این جریانات را بعداً برایم درد دل می کردی خیلی برایت احساس دلسوزی می کردم و در ضمن بالای پدرت بدلیل ظلم و ستمش در حق تان خشم میگرفتم. میدانستم که با آمدنم در سیاسنگ در خانه تان خوشحال میشدی. ولی من هربار با آمدنم در آنجا جگر خون میشدم و عقده ام می گرفت. مامایم بتو، یگانه دخترش، و خانواده اش خیلی ظلم می کرد و از شما میخواست که علاوه کارهای منزل به کارهای شاقه بیرون منزل از هر نوع آن با او کمک کنید. شما آنقدر در داخل و خارج از منزل کار می کردید که واقعاً در توان هرکسی نیست و نبود. با وجودیکه مداوم کار می کردید و لحظه ای آرام نبودید پدرت همیشه انتقادی بود و با چهره عبوس با شما و خانواده اش رفتار می نمود. راستی پدرت خیلی ظالم بود و بی مهریهای فراوان نسبت به شما و خانواده اش مرتکب می شد. بیشتر از سیزده سال قبل زمانیکه من برای سه هفته در آنجا بودم چنان با بد اخلاقی و زشت خوئی با همه رفتار می نمود که مرا به وحشت می انداخت. با مادرت خیلی زشت رفتار می نمود. نه تنها با مادرت، بلکه با تمام اعضای خانه بشمول مادرش خیلی زشت و حیوان صفت برخورد می نمود.

 

فراموش نمی کنم قضیه درد ناکی را که حکایت از ظلم پدرت می کند، برایم بیان نمودی و سخت متاثر شدم. دو سال قبل وقتی در سیاسنگ آمدم کمی مریض بودی و علی رغم مریض بودن به کارهای داخل و خارج از منزل می پرداختی. برایم توضیح دادی که روزی آنقدر مریض بودی که از بستر بیماری برخاسته نمی توانستی. مادرت در حالیکه در مقابل حجم کار کاملا توانش را از دست داده بود با چشمان نیمه اشک آلود از تو خواست که از بستر بیماری ات برخیزی و بهرنحوی ممکن اورا در کارها یاری رسانی، و تو آنقدر مریض بودی که حتی راه رفتن برایت مشکل بود و از شدت مریضی نزدیک بود برزمین بیفتی. با اینحال، تو رفتی تا مادرت را کمک کنی و از این طریق او و خودت را از قرار گرفتن در معرض سیل انتقادات و قالمقالهای پدرت نجات دادی.  

 

سال قبل در ایام تابستان در جاغوری آمدم و تصمیم داشتم بدیدار شما و بقیه دوستان بپردازم. اما ناگهان کار عاجل پیش آمد و تعطیلاتم را نا تمام گذاشته بکابل برگشتم. اوایل امسال در جریان غیبتت از خانه پدرت در سیاسنگ دیدن نمودم و نبودنت را سخت احساس نمودم. وقتی از قریه "خوشجی" در سمت سیاسنگ در حرکت شدم و در کوتل بین دوقریه نامبرده رسیدم لحظه ئی بر روی صخره ای نشستم و تمام اشجار، زمینهای زراعتی و اطراف منزل پدرتانرا با حالت افسرده تماشا نمودم. قبل از دق الباب کردن منزل، لحظه ای در اطراف حویلی به قدم زدن در جاههای پرداختم که معمولا تورا حین کار کردن و رفت و آمد میدیدم و چند قطعه عکسی از آن مکانها گرفتم که هنوزم در کامره عکاسی ام موجود است. هروقت فرصت می یابم دوربین عکاسی ام را روشن می کنم و سیمایت در ذهنم بتصویر کشیده می شود.

 

چندین ماه می شود که با رفتنت از سیاسنگ، سیمای دیگری به آن داده ای. ولی هربار وقتی در آنجا میروم هنوز تصویر ذهنی ات را در لابلای منزل پدرت و اطراف آن می بینم. گرچه تو از آنجا کوچ کرده ای و دیگر آنجا نیستی، ولی من کماکان بیاد خاطرات «بودنت» در آنجا میروم و دیدن آنهمه درختان، کشتزارها و سنگهای اطراف آن خانه تصویرت را هنوزم در ذهنم تازه می کند.

 

تو نیستی آنجا،

ولی هنوز سیاسنگ برایم آئینه توست.

 

تو دیگر رفته ای از آنجا،

ولی ذره ذره خاک سیاسنگ رنگ دیگری بخود گرفته است.

 

با رفتنت از آنجا،

تمام سبزه زارها و درختان سیاسنگ بی روح و ملال آور شده اند.

 

 

۳۰ جوزاه ۱۳۸۷