یاد داشت شخصی
کاروان رفته منزل بمنزل
قصه ای کاروان مانده در دل
امروز یکی از همکارانم که برای چند روزی در شهر پیشاور پاکستان برای گذراندن تعطیلی شان رفته بود، برگشت و با صحبت از چشمدیدهایش در آنجا مرا دوباره بیاد این «شهر خاطره» انداخت. صحبت از وضعیت مهاجرین در پیشاور، نرخ و نوا، هوای رو بسردی، نام گرفتن ساحات مختلف شهر پیشاور از قبیل حیات آباد، گل بهار، نیو اده، جی.تی. زید رود (سرک)، بازار قصه خوانی، حاجی کمپ و غیره هنوز برایم مانویست خاصی دارند که با شوق فراوان و حالت خاطره آمیز دوست داشتم درباره آنها از او بشنوم. زیرا یکسال و اندی را، قبل و بعد از حادثه یازده سپتامبر در بین مهاجرین در این شهر گذراندم و بخوبی بیاد دارم که در طول این مدت چقدر احساس مهاجر بودن را در این شهر نمودم.
اکنون که بیاد آندوره گاهگاهی می افتم، تصور می کنم پدیده مهاجر بودن نیز کم و بیش با لذتهای همراه است! یادم می آید روزی در شهر پیشاور تصمیم گرفتم برای عمویم در ایران نامه ای بنویسم. حین نامه نویسی حالت عجیبی برایم دست داد که خیلی توام با احساس مهاجر و آواره بودن از کشورم بود. آن نامه در حقیقت یکنوع بهانه و سوژه ای بود که در قالب آن دردهای آواره بودنم را بطور غیر اراده ای برای عمویم بر روی کاغذ پیاده نمودم، بدون اینکه کدام هدف خاصی داشته باشم. بعد از بپایان رساندن آن نامه، تازه متوجه طولانی بودن آن شدم که محتوای اصلی آنرا دردها و احساسات مهاجر بودن تشکیل میداد. فکر می کنم آن نامه برای عمویم نیز کم و بیش قابل تامل بود که بعداً دوبار از آن سخنی بمیان آورد.
آری! شعر و نویسندگی بقول شاعر گرانمایه آقای سعیدی، زاده درد و فضای اختناق آور است. شعر عمدتاً زمانی جاری می شود و حالت نویسندگی زمانی دست میدهد که انسان متوجه نابسامانیهای حاکم در جامعه اش شده، در مقابل آنها معترض است و از آنها رنج میبرد. گفته می شود که افغانستان با شهر مشهد ایران در مجاورت قرار دارد. این شهر در عین حالیکه از دیر زمانی میزبان مهاجرین افغانی بوده، بستر نسبتاً مناسبی برای رشد و شگوفائی استعداد تعداد زیاد همشهریان ما نیز می باشد که گاهگاهی رسانه های جمعی قریحه و استعداد تحسین برانگیز آنهارا تبصره می کنند. بنابراین، بباور کامل میتوان گفت که اگر «درد آواره بودن از وطن» نمی بود شاید همشهریان ما در ایران و کشورهای دیگر اینقدر به شعر و نوشته های تخیلاتی رو نمی آوردند.
۵ عقرب ۱۳۸۷