سفرنامه دایکندی
سفرنامه دایکندی*
وقتی به من پیشنهاد شد که برای یکهفته از تاریخ 17 ماه جوزا 1386 تا 24 جوزا به دایکندی بروم با کمال میل پذیرفتم. زیرا علاقه مندم با نقاط مختلف کشور مخصوصاً با ساحات هزارجات (هزارستان) آشنا شوم و شرایط زندگی را در دره ها و مناطق کوهستانی از نزدیک مشاهده نمایم. روز پنجشنبه ساعت 11:20 قبل از ظهر به نیلی مرکز دایکندی رسیدم. هوا نسبتاً گرم بود و گندم خوشه های شانرا تکمیل و آهسته آهسته برای حاصل برداری آماده میشد. در حالیکه هوا در بامیان هنوز سرد است و گندم خوشه های شانرا بتازگی تکمیل کرده است. دایکندی یک ولایت تازه تاسیس است و دارای هشت ولسوالی می باشد که عبارت اند از: نیلی، اشترلی، سنگتخت و بندر، کجران، شهرستان، میرامور، کیتی و خدیر. محصولات عمده مردم را بادام تشکیل میدهد. ولی در سالهای اخیر خشکسالی و بی آبی باعث از بین بردن تعداد کثیر درختان بادام در این ولایت شده است. روز جمعه 18 جوزا تصمیم گرفتیم در کنار دریاچه نیلی به هواخوری و تفریح برویم. آب دریا هنوز گل آلود بود و این چنگی بردلم نزد. عده ای به ماهی گیری مشغول شدند، عده ای به پختن غذا و عده ای به آب بازی. بعد از بعد از آنکه لحظه ای آشپز را در پختن غذا کمک کردم، در درخت توت که تازه رسیده بود بالا شدم و این بیشتر بمنظور تجدید خاطرات و یاد آوری دوران کودکی بود که در جاغوری گذراندم. وقتی کودک بودم در منطقه ام در جاغوری در درختان توت و زردآلو بالا میشدم و گاهی باهم برای بالا شدن در بلند ترین شاخچه درخت مسابقه می گذاشتیم. هر سال وقتی در جاغوری در منطقه میروم از درختانیکه در کودکی در آنها بالا میشدم دیدن می کنم و همه ای خاطرات کوچکی و کودکی ام را بیاد می آورم. آنوقت است که لحظه ای در آنخاطرات پرواز می کنم و خودرا فارغ از دنیای پرهیاهوی کنونی و دردسرهای روزگار و زندگی می یابم. یاد آنروزها و دورانها بخیر و بنظرم هرکس صرفا یکبار دوران کودکی اش را تجربه می کند!
در نزدیکی دریاچه دو کودک یگدانه ماهی را با چنگ در دست داشته شان از آب گرفته بودند. ماهی زنده بود و قسمت دهان شانرا چنگ پاره نموده بود. دو کودک با چاقوی که دردست داشتند خودرا آماده پاره نمودن ماهی می نمودند. دلم برای ماهی سوخت و خواستم هر طور که شده آنرا از دست آن دوکودک نجات دهم. براستی چگونه عاطفه و احساس اجازه می دهد که کسی ماهی را زنده از آب بگیرد و بعد بیرحمانه و با سنگدلی آنرا با چاقو پاره کند؟ بیشتر از بیست دقیقه طول کشید تا دوکودک را متقاعد نمودم که ماهی شانرا در بدل ده افغانی و یگدانه قلم بمن بفروشند. وقتی ماهی را از دست آنها گرفتم دوباره در آب رها ساختم و بعدش نمیدانم زنده شد یا در آب مرد. دو کودک تصور نمودند که ماهی را برای پختن می خرم، اما وقتی دیدند که آنرا در آب انداختم بمن تعجب نمودند! بهرحال، صحنه پاره نمودن ماهی زنده را با کارد نتوانستم تحمل نمایم و فکر می کنم با رها ساختن آن دوباره در آب اشتباهی مرتکب نشدم. بد تر از آن، صحنه ای بود که عده ای دوماهی را در حالیکه زنده بودند با چنگ از آب گرفته بودند و برای چند دقیقه در ظرف پر آب گذاشتند. سپس یکی آنها آب ظرف راهمراه با هردو ماهی بر روی ریگهای داغ انداخت. من صرفاً نظاره کننده صحنه بودم و درحالیکه ماهیها در هوای گرم و بر روی ریگهای داغ آخرین نفس را مظلومانه می کشیدند همان فردیکه آنهارا از ظرف آب بر روی ریگ انداخته بود چاقویش را کشید و هردو ماهی را پاره نمود.
- شبهای بهار و تابسان نیلی زیباست و هرشب بعد از صرف غذا لحظه ای را در بیرون اطاق که در یک تپه قرار دارد می نشستم و در تاریکی و خلوت شب صرفا صدای قورباغه رای می شنیدم. باد ملایم بهاری هوای گرم شبهارا کمی سرد می ساخت و در عین حال احساس شاعرانه و رومانتیک می آفرینید. شعر فریدون مشیری را که تحت عنوان "کوچه" سروده قسماً در خاطرم تازه می شد:
بی تو، مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره بدنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آنجوی نشستم
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشۀ ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گُل و سنگ
همه دل داده به آواز شب آهنگ
یادم آید: تو به من گفتی:
" از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن،
آب، آئینۀ عشق گذران است.
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛
باش فردا، که دلت با دیگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!"
با تو گفتم: "حذر از عشق!؟- ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم..."
بازگفتم که: ((تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!))
اشکی از شاخه فروریخت
مرغ شب، ناله تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که: دیگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
---
رفت در ظلمت غم، آنشب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده، خبر هم،
نه کنی، دیگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
- دایکندی همانند دیگر ساحات هزاره جات ناهموار و کوهستانی می باشد. بهار و تابستان آن سرسبز است و تقریباً همه انواع میوه جات را دارا می باشد. در مرکز ولایت (نیلی) مردم اکثراً در قلعه های که دارای دیوارهای بلند می باشند زندگی می کنند. در عصریکه انسان میخواهد در محیط آزاد زندگی کند و با زندگی کردن در میان دیوارهای بلند و تنگ احساس خستگی و ملالت می کند، از عدَۀ اهالی نیلی دلیل زندگی کردن در قلعه را پرسیدم؛ آیا قلعه ساختن در نیلی بیشتر بر مبنای رسم و رواج است و یا نیازمندی؟ عده ای میگویند: ولسوالی گیزاب مربوط ولایت اروزگان که ساکنان آنرا پشتونها تشکیل می دهد و از مرکز زیاد فاصله ندارد همواره تهدیدی برای آنها بشمار می آید و آنها مجبورند برای حفاظت خویش در قلعه زندگی کنند. کوههای ولسوالی گیزاب بخوبی از مرکز نیلی قابل رویت است و صرفاً یگدانه کوتل بزرگ بین مرکز و ولسوالی نامبرده حایل می باشد. از آنجائیکه متاسفانه اکثر مناطق پشتون نشین در نا امنی و نا امن سازی شهرت خاصی در کشور ما دارد و گاهگاهی کماکان تعرضات و حمله از جانب آنها علیه مناطق غیر پشتون نشین صورت می گیرد و مناطق هزاره ها بنابر دلایل متعدد در مقابل تعرضات آنها خیلی آسیب پذیر می باشد، نگرانیهای آنها نمیتواند بی اساس باشد. روند و برنامه خلع سلاح نیز تا هنوز عمدتا و اصولاً در مناطق هزاره نشین و غیر پشتون نشین کشور به اجرا در آمده است و این خود باعث آسیب پذیری بیشتر و گسترده تری هزاره ها در مقابل شورشیان و افراطیان پشتون گردیده است؛ و نمونه فاحش آنرا در جریان حمله کوچیهای وابسته به طالبان در ولسوالیهای حصه اول و دوم بهسود می توان مشاهد کرد. بهرحال، عده ای از اهالی نیلی تخم اختلافات مزمن حزبی و گروهی فی مابین خودشانرا دلیل زندگی کردن در قلعه ذکر می کنند. در مجموع، قلعه ساختن بیشتر جنبه دفاعی و امنیتی دارد.
دایکندی بعنوان بخش هزاره جات که سه سال از ارتقا یافتن آن به سطح ولایت می گذرد دارای نقاط قوت و ضعف می باشد. عمده ترین نقاط قوت آن عبارت اند از:
1- خود جوشی و تحرک گسترده مردم محل: مردم دایکندی در امور اجتماعی و تشریک مساعی بطور خیلی قابل توجه پویا و پر تحرک می باشند و این أمر نویدی است برای فردای متفاوت تر این ولایت. در شرایطیکه تا هنوز دایکندی صرفاً در نام ولایت میباشد و کمکهای دولت مرکزی و موئسسات در آن خیلی نا محسوس می باشد، تمام کوتلها و سرکهای پر پیچ و خم را خود مردم محل ایجاد نموده اند. همانند مابقی ساحات هزاره جات، به استثنای ولسوالیهای پشتون نشین و نیمه پشتون نشین، اهالی دایکندی با وجودیکه در فقر شدید بسر می برند و در مقابل حوادث طبیعی خیلی آسیب پذیر می باشند به زرع کوکنار رو نمی آورند و این، باری، بیانگر همت والا و پایبندی این مردم به معتقدات دینی و اجتماعی شان میباشد. نشانه های خود جوشی و تحرکات اجتماعی نه تنها در میان مردان بلکه در میان زنان و اقشار مختلف مردم دایکندی به مشاهده میرسد. هم اکنون چندین انجمن فرهنگی و اجتماعی و شورای زنان، من باب نمونه، در این ولایت فعال می باشند و با آنکه چیزی از نوع لوژستیکی و مالی در اختیار ندارند خیلی مشتاقانه حاضر به سهم گرفتن در بازسازی و پیشرفت ولایت شان می باشند. من معتقدم اگر در رأس این ولایت یک والی دلسوز و صادق قرار داشته باشد و صادقانه به ولایت خدمت نماید دایکندی بزودی مسیر انکشافی را در پیش خواهد گرفت. ولی متاسفانه والی کنونی این ولایت آنطوریکه باید وشاید فعال و با انگیزه بنظر نمی رسد. در طول این سه سال هیچگونه پروژه انکشافی قابل توجه تطبیق نشده است و شخص والی صاحب اکثراً در خارج از ولایت بسر می برد. رابطه بین دوایر دولتی و شخص والی از شرایط خوبی برخوردار نیست و والی در مجموع فرد دیکتاتور و ترشرو بنظر میرسد. علاوه براین، گفته می شود که والی این ولایت با وجودیکه خود شخصاً از قوم هزاره می باشد گرایشهای پشتونی دارد. معاون والی از قوم پشتون است و در ابتدا تصور براین بود که والی با این عمل خویش میخواهد زمینه زندگی مسالمت آمیز فیمابین دو قوم هزاره و پشتون را فراهم آورد. اما دیری نپائید که والی به تبدیل نمودن بعضی مسئولین و کارمندان بعضی ریاستها پرداخت و افراد پشتون را در حالیکه فاقد شرایط بودند جاگزین آنها نمود. زن آقای والی از قوم پشتون است و متعاقباً روابط شانرا بیشتر با پشتونها دارد. بهرحال، ریاستهای دولتی در ولایت تازه تأسیس دایکندی نیاز شدید به ارتقای ظرفیت دارند و از والی ولایت انتظار میرود که صادقانه و دلسوزانه برای خدمت به مردم این ولایت و توانمندی ریاستهای دولتی بپردازد. زمینه بسیج اجتماعی و خود جوشی در میان اهالی دایکندی بخوبی قابل ملاحظه است و این أمر از اهمیت زیادی برخوردار است.
۲- علاقه مندی مفرط به تحصیل و سواد آموزی: دایکندی در طول سالیان طولانی محرومیتهای گسترده را تجربه نموده است. این محرومیتها و بی مهریها در همه عرصه های زندگی مردم دایکندی بطور آشکارا بمشاهد میرسد. میزان بیسوادی در این ولایت نسبت به ولایات دیگر هزاره نشین بالا می باشد. افراد تحصیل کرده آن عمدتاً با رفتن در خارج از کشور به تحصیل پرداخته اند و هنوز که هنوز است اکثر ولسوالیهای این ولایت از داشتن مکتب در سطح لیسه محروم است. خوشبختانه در سالهای اخیر جوانان این ولایت توانسته اند که بیشتر به تحصیل بپردازند و تعداد آنها در داخل و خارج ولایت روبه افزایش می باشد. یکی از دوستان دایکندی قضیه دختری را برایم بیان نمود که خیلی متاثر کننده بود. دختری بنام شریفه که از ولسوالی شهرستان دایکندی می باشد فعلاً محصل پل تخنیک کابل بوده که از سالیان قبل بدین سو دچار مرض مزمن تبرکلوز (سل) می باشد. پدرش چند سال قبل از اثر همین مرض مزمن فوت نموده است و مادرش در منطقه با لباس شوئی در خانه های دیگران مصارف زندگی شانرا فراهم می کند. یگانه برادر این دختر که صنف هفت مکتب می باشد در منطقه و با مادرش بسر می برد. دختر نامبرده از سالهای بسیار قبل مصاب به این مرض شده و مداوم دوا استعمال می کند. در روزهای اخیر که در دایکندی بودم گفته میشد که مریضی شان روبه وخامت گذاشته و مادرش را از منطقه خواسته اند تا بکابل بیاید. مریضی تبرکلوز (سل) در کشور همسایه پاکستان قابل علاج است. ولی از اثر شدت فقر آنها حتی قادر به انتقال دختر مریض به آنکشور نیستند و او احتمالاً حیات شانرا از دست خواهد داد. این داستان ضمن بازگو نمودن واقعیت تلخ و دردناک، حکایت از همت و اراده والای مردم دایکندی می کند. شریفه در حالیکه به مرض مزمن از چند سال قبل بدین سو دچار می باشد و تمام رنجها و مشقتهارا تحمل می کند. ولی تحصیلات عالی شانرا در دانشگاه و پل تخنیک ادامه می دهد.
اکثر خانواده ها در دایکندی از سالیان قبل بدینسو معلمین مکاتب شانرا معاش غیردولتی نیز پرداخت می کنند و این أمر در اکثر نقاط کشور کم سابقه است. معلمین رضاکار و نیمه رضا کار زیاد در این ولایت وجود دارد و علاقه مند وقف دوساعت وقتشان برای برنامه های تعلیمی و آموزشی برای مابقی افراد می باشند. خلاصه، انتظار میرود که ولایت دایکندی تا چند سال آینده در زمینه علم و سواد آموزی رشد شایان نماید.
نقاط ضعف:
بنظر من عمده ترین نقطه ضعف و یا جنبه منفی که در ولایت دایکندی فعلاً احساس می شود نفوذ گسترده احزاب داخلی می باشد که در طی چند سال اخیر با عملکردهای خویش تصویر شدیداً منفی از خویش بجا گذاشته اند. احزاب در این ولایت تا هنوز نفوذ شانرا حفظ نموده اند و وابستگی حزبی و گروهی در این ولایت در مقایسه با بعضی ساحات دیگر هزارجات (هزارستان) بیشتر احساس می شود. از طرفی، گفته می شود کشور ایران نیز کماکان در این ولایت نفوذ قابل توجه دارد و مداوم صحبت از سپاه محمد وسپاه علی می شود که از طرف ایران تقویت می گردد و بداخل کشور فرستاده میشود. هدف اصلی از فعالیتهای حلقات و عناصر مختلف تحت نام سپاه محمد و علی در هزارستان و تقویت آنها توسط ایران برای عده کثیری افراد در جامعه ما قابل درک نبوده و لازم می بینم حتی الامکان در نوشته های بعدی بطور جداگانه آنرا انعکاس دهم. بهرحال، تاریخ و گذشت زمان ثابت نموده است که هر اندازه هزاره ها به ایران وابستگی داشته باشند به همان اندازه ضربه های اجتماعی و سیاسی را متحمل می شوند. هزاره ها باید هوشیاری شانرا حفظ نموده و نگذارند ایرانیها با اشک تمساح ریختن و ترفند های دیگر خویش به سوء استفاده از ما بپردازند.
در اخیر لازم است اشاره مختصر به گوشه ای از فرهنگ حاکم در این ولایت نمایم. افغانستان در مجموع یک کشور سنتی است و هزارجات (هزارستان) نیز از این أمر مستثنی نمی باشد. ساحات مختلف هزارجات رسوم مختص به خود شانرا دارند. من باب نمونه، زنان و دختران ولایت دایکندی همانند مردان کلاه ویژه در زیر چادر شان به سر می گذارند. کلاه به سر گذاشتن حتی از سنین 12 و 14 شروع می شود. کاملاً هویدا است که استعمال کلاه از لحاظ طبی، با توجه به اینکه دایکندی در فصلهای بهار و تابستان خیلی گرم می باشد، ضرر دارد و نیز زیبائی و زیبا شناختی را در تقابل قرار می گیرد. خوشبختانه، قشر باسواد دختران و زنان و همچنین خانواده هائیکه در سالهای گذشته در کشورهای دیگر مهاجر شده و هم اکنون برگشته از استعمال کلاه سرباز زده اند و انتظار میرود این رسم و رواج با مرور زمان از بین برود و یا حد اقل جای شانرا به فرهنگ و رسوم عقلانی تر بدهد.
۱۰ ماه سرطان ۱۳۸۶
* مطلب فوق عمدتاً بر اساس یافته های شخص خودم است و جنبه های تحقیقاتی آن رسمی نمی باشد.