از سنگ ناله خیزد، روز وداع یاران
آخرین بار وقتی به عیادت خسر مادرم رفتم یک هفته قبل از وفاتش بود. خیلی نحیف و استخوانی شده بود و با دیدن وضعیت صحی اش سخت متاثر شدم. پدر خسر و بچه هایش وی را با نا امیدی در همان شب به زیارت موسوم به ابوالفضل واقع در مرکز شهر کابل برد و تا صبح در آنجا به امید بهبودی وی دعا و نیایش کردند. اما وضعیت صحی اش همچنان رو به وخامت بود و هیچ امیدی برای بهبودی اش احساس نمیشد. در روزهای نزدیک به نوروز به هرات رفتم و مدت چهار روز که در آنجا اقامت داشتم، هر لحظه گوش به زنگ بودم. در ساعات نا وقت روز اول نوروز به کابل برگشتم و روز دوم می بایستی به و ظیفه میرفتم. صبح آنروز هنگام ترک منزل بمقصد وظیفه، خانمم گفت میخواهد امروز از مادر بیمارش دیدن کند. بیچاره، اخیرا از نوع بیماری مادرش اطلاع یافته بود و روزی خیلی گریه کرد و میگفت که در نبود مادرش، نگران یگانه خواهرش کوچکش است.
بهرحال، در آنروز نتوانستم از رفتن به خانه مادرش ممانعت کنم و میدانستم که هردوی ما دیر یا زود از مادر رنجور و درحال احتضار محروم خواهیم شد و نباید با رفتن به خانه مادر مخالفت ورزم و درد بیشتر در دل وی بکارم. اما خودم اخیرا ببهانه های مختلف از رفتن و عیادت خسر مادرم سرباز میزدم. زیرا میدیدم که هر روز وضعیت صحی اش رو به وخامت میگرایید و در روزهای قبل از مرگش تبدیل به یک مشت استخوان شده بود و من از دیدن چنین حالت وی می ترسیدم و سخت متاثر میشدم.
صبح آنروز به وظیفه رفتم و خانمم مصمم بود که از مادرش دیدن کند. ساعت 4:30 بعد از ظهر بود و من در راه بطرف خانه در حرکت بودم که خانمم زنگ زد و گفت مادرش در حال کوما است و از دهانش خون می آید. این حالت اخیرا برایش گاهی اتفاق می افتاد. در صحبت تلفنی، خانمم نیز ترسیده و پر اضطراب بنظر میرسید. نزدیک خانه رسیده بودم و بیشتر از 15 دقیقه نگذشته بود که دوباره زنگ زد. اینبار در آنطرف خط تلفن گریه و شیون داشت و از من خواست هرچه زودتر خود را بمنزل مادر برسانم. دانستم که بیچاره مادر در همان لحظه جان را به جان آفرین سپرده است. وقتی آنجا رسیدم، با یک مشت جسد استخوانی خسر مادرم مواجه شدم که در وسط اتاق گذشته شده بود. فرزندان و وابستگانش دورش جمع شده و گریه میکردند. بیشتر از یکساعت به آذان مغرب نمانده بود و همه به اتفاق هم موافقت نمودیم که بدون ضیاع وقت، جسد مادر بخاک سپرده شود. ساعت 10:30 شب بود که مراسم تشییع جنازه خاتمه یافت و بخانه برگشتیم.
مرحوم خسر مادرم کمتر از یکسال بود که به مرض کشنده سرطان مبتلا شده بود. بیچاره، طی مدت بیماری اش رنجها و دردهای فراوان را متحمل شد و از سه ماه بدین سو زبانش کاملا بند آمده بود و صحبت نمیتوانست. در این اواخر غذا نیز خورده نمیتوانست و گلویش بند شده بود. تقریبا دو هفته بود که از گرسنگی و بندش گلو نیر رنج جانکاه میکشید. دیدن این وضعیت واقعا متاثر کننده بود.
مرحوم خسر مادرم، آدم دلسوز و مهربان بود. در شرایطیکه تنها بودم و هیچ یک از برادران، پدر و مادر در کنار من و خانمم نبود و همه بعد از سپری نمودن مراسم عروسی ما به منطقه برگشتند و ما تنها ماندیم، خسر مادرم با حوصله مندی کارها را رو براه میکرد و در حل مشکلات مارا یاری میرساند. یادم می آید هرگاه خانمم و یا دخترم الهه جان مریض میشد و خودم در وظیفه بودم، این خسر مادرم بود که آنها را به داکتر میبرد و من از این ناحیه خیال راحت داشتم. خسرمادرم بالاخره به دیار باقی شتافت و کمتر از یکسال در درد جانکاه میسوخت. خدا میداند وقتی که از شدت درد در عالم بی زبانی بخود می پیچید، چقدر متاثر میشدیم.
مرحوم خسرمادرم زن توانا و صحت مند بود. اولین بار وقتی دکتران نوع بیماری اش را برایم اعلان نمودند، به آسانی تصور نمیکردم این بیماری وی را به زانو در آورد و نفسش را بگیرد. اما تدریجا باید واقعیت را می پذیرفتم و این بیماری مرگبار، بالاخره کمتر یکسال بعد در روز دوم سال نو ساعت 5:20 دقیقه بعد از ظهر نفسش را بیرحمانه گرفت و ما را ماتم زده و محزون ساخت. اکنون این ما هستیم که در فراق همیشگی مادر دردمندانه بسر میبریم و دلهای ما تبدیل به غمخانه برای دردهای بی مادری گردیده است. نوروز امسال سخت بی رمق و بی روح بود برای ما. درختان باغچه خانه پرگل شده، شاخ و برگ کشیده و آمدن موسم بهاران را جشن گرفته اند. اما دلهای ما سخت اندوهناک و افسرده است و توانایی همراهی آنها و فصل بهار را نداریم.
روحش شاد و یادش گرامی باد!
۱۰ حمل ۱۳۹۰