بار فراق

 

 دوستان

 

 بسکه نشسته

 بردلم

 

سلام دوباره! در این شبها در اطاقم تک و تنها می باشم و راستش فعلاً حوصله مطالعه نمودن و بازی با کتابها را ندارم. سرگرمیهای عمده ام نشستن در کنج اطاق و گوش دادن به آهنگهای سیاوش قمیشی می باشد. سیاوش قمیشی؟! آری عزیز! میدانم سلیقه ها فرق می کنند و تو شاید از این آهنگها خوشت نیاید. میخواهم بگویم که گرچه سیاوش قمیشی اکثراً انقلابی و معترضانه می خواند و می سراید و خواندنهایش مربوط شرایط خاص جامعه ایران می باشد. ولی بعضی اشعار و آهنگهایش برایم چنان مغناطیسی است که مجنونم می سازد و دوست دارم محبوبم را در شاخه ها و جوانه های سبز جنون به جستجو بپردازم. بطور نمونه، این ساحر (قمیشی) با لهجه خاص خودش چنین می خواند:

 

بارون رو دوست دارم هنوز

 چون تورا یادم می یاره 

 

حس می کنم پیش منی

وقتی که بارون می باره

 

بارون رو دوست دارم هنوز

بدون چتر و سر پناه

 

وقتی که حرفای دلم

جا میگیرد توی آن

 

شونه به شونه می رفتیم

منو تو، تو جشن بارون

 

حالا تو نیستی و خیسه

چشمان منو خیابون

 

بارون رو دوست داشتی یه روز

تو خلوت پیاده رو

 

عزیز! آلبوم عکسهایت را بلا استثنا هر شب در خلوت تنهائی خیره می شوم و راستی در لباس عروس مانند تان خیلی زیبا می باشی. رنگ آسمانی آن و چهره معصومت که سرشار از سرور و شادابی می باشد مرا بیشتر خیره می سازد و میخواهم بدانم رنگ عشق (واقعی) چی است. مگر رنگ آن غیر از رنگ آسمانی و معصومیت و شکوه آن غیر از شکوه و معصومیت تان است؟! عکسی را که در زیر درخت و در کنار گلهای آفتاب پرست و سبزیها در داخل حیاط منزل گرفته اید خیلی دوست دارم و لبخند عاشقانه تان که در عکس دیده می شود آنرا محشری ساخته است. از شما میخواهم درختان و گلهای توی حویلی را خیلی مراقبت و مواظبت کنید تا روز برگذاری جشن نامزدی مان آنها بزرگ وبیشتر سرسبز و بهاری شوند.

 

در این شبها بیشتر میخواهم برایت زنگ بزنم و خیلی احساس تنهائی و دلتنگی می کنم. ولی می ترسم مزاحم مطالعه و درسهای تان شوم. در بعد از ظهر چهارشنبه 09 ماه جوزا 1386 بکابل میرسم و فردای آنروز (پنجشنبه) در اولین ساعات بعد از ظهر زنگ دروازه منزل را بصدا در می آورم. میخواهم دروازه را این بار خودت برویم باز کنی.

 

۸ ماه جوزا ۱۳۸۶