پائیز
اکنون فصل پائیز است و هوا رو به سردی می گراید. سبزی برگ درختان نا پدید شده است و رنگ زرد و طلائی جای آنرا گرفته است. سبزه زارها که تا همین اواخر در دامن کوهها و تپه ها دیده میشد نیز نا پدید شده اند. اینگار همه جا تبدیل به کویر شده است و آدم خیلی احساس غربت و دلتنگی می کند. کاش برگهای طلائی رنگ درختان مدت طولانی تر در شاخه های درختان می ماندند و در وزیدن بادهای پائیزی می رقصیدند. کاش سبزه زارهای روی زمین با رنگ پائیزی شان کمی بیشتر می ماندند و یکبار نا پدید نمی شدند. کاش شدت سردی هوا آبها را یخبندان نسازد و کاش همه جا را برف سفید پوش نسازد.
پائیز برایم خیلی عاطفی و دل انگیز است. زیرا این فصل سال شباهت زیاد به قلبهای شکسته و فریادهای بی صدا دارد. برگهای طلائی رنگ تکی تکی از شاخه های درخت رقص کنان پائین می آیند و بر روی زمین می غلطند. سپس خشک می شوند و در زیر پای عابرین خورد می شوند! شاید قلب انسان نیز چنین حالتی داشته باشد. وقتی هر صبح بعد از برخاستن از خواب همه جاه را پوشیده از برف ببینم خیلی احساس دلتنگی خواهم کرد. وقتی برای پنج ماه کوهی را که در مقابل اطاقم قرار دارد پوشیده از برف ببینم دلم برای فصل دل انگیز پائیز تنگ خواهد شد.
فردا شنبه در کوه میروم و برای آخرین بار پائیز امسال را به تماشا می نشینم. میخواهم در کوه روم و ضمن خلوت با خود، دوست دارم با منظره دل انگیز طبیعت در آستانه فرا رسیدن فصل طولانی زمستان همنوا و همصدا شوم.
کاش چون پائیز بودم... کاش چون پائیز بودم
کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزویم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ میزد
وه... چه زیبا بود اگر پائیز بودم
وحشی و پرشور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من می خواند... شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد
در شرار آتش دردی نهانی
نعمه ای من...
همچو آوای نیسم شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته
پیش رویم:
چهرۀ تلخ زمستان جوانی.
پشت سر:
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام:
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پائیز بودم... کاش چون پائیز بودم
شعر از فروغ فروخزاد